چشمهاى به نام عين الحياه وجود دارد كه در وادى ظلمات است و هركه از آب آن چشمه بياشامد جاودانه زنده خواهد ماند و هرچند در آسمان بسيار در بارهء اين چشمه سخن مىگويند ولى من از جاى آن آگاه نيستم ، پس از آنكه رفائيل رفت ذو القرنين همه دانشمندان را گرد آورد و از آنها درباره جاى چشمه زندگانى پرسيد . امّا هيچكس نمىدانست آن چشمه كجاست . در اين هنگام پسرى خردسال از فرزندان يكى از پيامبران به ذو القرنين گفت كه جايگاه دقيق چشمه را در كتاب آدم عليه السّلام ديده است . ذو القرنين شادمان شد و هزار نفر از دانشمندان را با لشگرى عظيم همراه خود ساخت و به سوى شرق به راه افتادند . آنان كوهها و درياهاى بسيارى را پيمودند و پس از دوازده سال راه پيمايى به آغاز سرزمين ظلمات رسيدند . ياران ذو القرنين به او گفتند : هرچند اميد دارم كه تو در سرزمين ظلمات به خواستهات دستيابى ولى بيم آن داريم كه در اين راه هلاك شوى . ذو القرنين بر ماديانى كه بينايىاش بسيار قوى بود سوار شد و با شش هزار نفر به راه افتادند . خضر نيز فرمانده شش هزار نفر از همراهان ذو القرنين بود . گروهى از سپاهيان ذو القرنين بيرون وادى ظلمات ماندند و او به سپاهيانش گفت : اگر دوازده سال طول كشيد و ما نيامديم به سرزمين خود بازگرديد . خضر كه تاريكى آن وادى را مىدانست به ذو القرنين گفت : ما راه خويش را چگونه بيابيم . ذو القرنين مهرههاى سرخرنگى را به خضر داد كه با پرتاب آن منفجر مىشد و روشنايى ايجاد مىكرد . خضر سواره و ذو القرنين پياده به راه خود ادامه دادند . ناگهان خضر به چشمهاى رسيد كه از شير سپيدتر و از ياقوت درخشانتر و از عسل شيرينتر بود او خود را درون آب شستشو داد و از آب نوشيد ولى هرچه تلاش كرد ذو القرنين و همراهانش را نيافت و آنان راه خود را گم كرده بودند و از سويى نيز ذو القرنين به سرزمينى رسيد كه ماسههايى سرخ و همچون درّ داشت و در آن سرزمين از آن درّها به اندازهى كافى وجود داشت . ذو القرنين بيرون از كاخ خيمهاى برپا كرد و خود به تنهايى وارد كاخ شد . او تكه آهنى بزرگ ديد كه از دو سوى كنگره كاخ آويخته شده بود و پرنده سياهى نيز از آن آويزان است . پرنده از
ترجمه قصص الانبياء : تاريخ انبياء از آدم تا خاتم ( فارسى ) — صفحة 269
مساهمون: صادق حسن زاده
ص٢٦٩