تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه قصص الانبياء : تاريخ انبياء از آدم تا خاتم ( فارسى ) — صفحة 271

مساهمون:

ص٢٧١
شدند ولى خضر براى بازگو نمودن راه‌حل معما چنين كرد كه سنگ ذو القرنين را بر روى كفه‌اى از ترازو نهاد و سنگ ديگرى به اندازه سنگ ذو القرنين را بر روى كفه ديگرى نهاد آنگاه مقدارى خاك را در كنار سنگ ذو القرنين ريخت ناگهان هردو كفه هم‌طراز گرديد ، آنگاه خضر چنين گفت : فرزندان آدم همانند اين سنگ ذو القرنين هستند كه هيچ‌چيزى هم‌وزن آنها نيست ولى همين‌كه فرزندان آدم با خاك همنشين مىشوند و در قبر نهاده مىشوند اشباع مىگردند . اى ذو القرنين ! پادشاهى تو نيز از هرچيزى سنگين تر است به گونه‌اى كه خداوند همه‌ى عالم را در سيطره تو نهاده است ولى با اين حال خواستى به سرزمينى گام گذارى كه هيچ انسان و جنّى بر آن قدم ننهاده بود . فرزندان آدم چنين‌اند كه دست از طمع و زياده‌خواهى برنمىدارند مگر اينكه با خاك همنشين شوند و در قبر ، جاى گيرند . ذو القرنين از شنيدن اين سخنان تصميم گرفت كه بازگردد و هنگام بازگشت احساس كرد كه چيزهايى روى زمين است كه پاى اسب‌ها به آنها مىخورد و صداى عجيبى از آنها برمىخيزد . ذو القرنين به يارانش گفت : هركه از اين سنگ‌ها بردارد پشيمان خواهد شد . و هركه نيز از اين سنگ‌ها برندارد باز هم پشيمان خواهد شد . عدّه‌اى مشغول جمع‌كردن سنگ‌ها شدند . سپس از سرزمين ظلمات بيرون رفتند و ديدند كه آن سنگ‌ها زبرجدهاى گرانقيمت بوده است . ذو القرنين از آنجا به سوى « دومة الجندل » كه در نزديكى تبوك بود رفت و همانجا جان سپرد . هرگاه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم داستان ذو القرنين را بازگو مىنمودند مىفرمودند : خداوند برادرم ذو القرنين را رحمت كند كه در راهش اشتباهى نكرد و آنگاه كه به سرزمين زبرجد گام نهاد يارانش را از وجود زبرجدها اگاه نمود تا هركس بخواهد از زبرجدها بردارد ولى خود پس از بازگشت از وادى ظلمات به زندگى زاهدانه‌اش ادامه داد . « 1 » امام صادق عليه السّلام فرموده‌اند : ذو القرنين محفظه‌اى شيشه‌اى ساخت و درون آن
هامش
( 1 ) . تفسير عياشى ج 2 ص 341 تا 349 .