فراوان بودند كه از فاصله صد فرسخى ديده مىشدند و صدايى همچون دستههاى زنبور عسل داشتند . آنان در مسير خود هرجنبندهاى را به كنارى مىراندند و هيچ حيوانى نبود كه از گزند آنها در امان ماند . همه آنان از زمان مرگ خويش آگاه بودند و مىدانستند كه پس از آنكه صاحب هزار فرزند شدند خواهند مرد و آن هنگام بود كه ديگر براى امرار معاش خود فعاليتى نمىكردند .
اين قوم در روزگار ذو القرنين به هرسوى دنيا مىرفتند . مردم سرزمينى كه ذو القرنين در ميان آنان بود دريافتند كه يأجوج و مأجوج در نزديكى آنان هستند . مردم به ذو القرنين پناه بردند و گفتند ما با قوم يأجوج و مأجوج تنها يك كوه فاصله داريم و اگر آنان بتوانند به اينجا آيند و بر ما چيره شوند ناگزيريم كه شهر خود را واگذاريم و برويم . آنها همهى چهارپايان را دريده و خواهند خورد و حتى حشرات و مار و عقرب زيرزمينى را نيز مىخورند ، آنگاه به ذو القرنين گفتند : اگر ميان ما و آنان سدّى بنا نشود آنان به زودى بر همهى كره زمين تسلط خواهند يافت . ذو القرنين به مردم آنجا دستور داد تا دو كوه نزديك آنجا را بشكافند و به معدن مس و آهن دست يابند . مردم پس از استخراج مس و آهن به تراشيدن آن فلزات پرداختند ولى اين كار بسيار دشوار بود . سرانجام ذو القرنين دستور داد كه معدن ديگرى را نيز كه داراى الماس بود بشكافند . ذو القرنين از الماس ، ابزارى ساخت و اين وسيله همان است كه بعدها سليمان با آن كنگرههاى بيت المقدس را تراشيد و بريد . آنگاه آهن را گداخت و تكههاى بزرگى را بسان سنگهاى عظيم جدا ساخت و آنگاه مس را گداخت و ذوب نمود و بر روى تكههاى آهن نشاند . سپس فاصله ميان دو كوه را اندازه گرفت كه سه ميل بود ، پس آنگاه ذو القرنين دستور داد تا پايههاى كوه را آنقدر بتراشند تا به نزديكى آب برسند . عرض آن حفره را يك ميل محسوب كردند و آن را از آهن و مس گداخته پر كردند . آنها رديفى از آهن و رديفى را از مس مىچيدند تا آنكه بلندى سد به اندازه آن دو كوه رسيد . آن سد از دور همچون بردى يمانى كه به رنگ زرد و سرخ و سياه بود ديده مىشد . قوم يأجوج و مأجوج هرسال يكبار تا پشت آن كوه يورش مىبردند
ترجمه قصص الانبياء : تاريخ انبياء از آدم تا خاتم ( فارسى ) — صفحة 266
مساهمون: صادق حسن زاده
ص٢٦٦