تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه قصص الانبياء : تاريخ انبياء از آدم تا خاتم ( فارسى ) — صفحة 258

مساهمون:

ص٢٥٨
هرگز به ناتوانى نگرايد سوم آنكه جوانى و نشاطى به او دهد كه هرگز به پيرى نگرايد و چهارمين شرطش نيز آن بود كه زندگى و حياتى به او دهد كه هرگز مرگ به سراغش نيايد . ذو القرنين از برآوردن خواسته‌هاى عابد درماند و گفت : چه كسى مىتواند اين شرطها را برآورد . آنگاه عابد گفت : پس من نيز در كنار كسى مىمانم كه اين‌ها را بتواند برآورد . ذو القرنين از آن عابد جدا شد و به راهش ادامه داد در راه دانشمندى را ديد و دانشمند به ذو القرنين گفت : آيا مىتوانى بگويى آن دو چيزى كه از آغاز آفرينش همچنان استوار مانده‌اند كدامند و آن دو چيزى كه با يكديگر متناقض‌اند كدامند و آن دو چيزى كه با هم حركت مىكنند كدامند و آن دو چيزى كه همواره با يكديگر دشمن‌اند چه هستند ؟ ذو القرنين گفت : آن دو چيزى كه از آغاز آفرينش پابرجا بوده‌اند آسمان‌ها و زمين‌اند و آن دو چيزى كه با يكديگر متناقض‌اند شب و روزند و آن دو چيز كه با يكديگر حركت مىكنند ماه و خورشيدند و آن دو چيزى كه دشمن يكديگرند مرگ و زندگى هستند . ذو القرنين به راه خود ادامه داد تا به پيرمردى رسيد كه جمجمه مردگان را زيرورو مىكرد . ذو القرنين از پيرمرد علّت كارش را پرسيد و او گفت : مىخواهم جمجمه انسان‌هاى شريف و بااصالت را از جمجمه انسان‌هاى پست و فرومايه و انسان‌هاى مستمند را از ثروتمند باز شناسم و بيست سال است كه اين جمجمه‌ها را زيرورو مىكنم ولى نتيجه‌اى بدست نمىآورم . ذو القرنين با خود گفت : مقصود آن پيرمرد كسى جز من نبوده و آنگاه از او جدا شد و به راهش ادامه داد و در ميانه‌ى راه به مردمانى رسيد كه از بازماندگان و هدايت يافتگان قوم موسى بودند . او ديد كه آنان مردگانشان را در ورودى خانه‌شان به خاك مىسپارند و علت اين كار را از آنان پرسيد . آنان گفتند : مىخواهيم همواره مرگ در برابر ديدگان ما باشد و آن را از ياد نبريم . ذو القرنين دوباره پرسيد : چرا خانه‌هاىتان در ندارد ؟ آنان گفتند : زيرا در ميان ما هيچ‌كس دزدى نمىكند و ما نسبت به يكديگر امانت داريم . ذو القرنين ديگربار پرسيد : چرا هيچ فرمانروايى نداريد ؟ آنان گفتند : زيرا هيچ كس در سرزمين ما بر ديگرى ستم نمىكند تا نيازى به فرمانروا داشته باشيم