او از همسر و فرزندش جدا شد و هنگام وداع اين گونه دعا مىكرد :
« رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ ؛
« 1 » پروردگارا ، من براى يكى از فرزندانم در درهاى بىكشت نزديك خانه شكوهمند تو جاى دادم تا براى پروردگار نماز به پا دارند ، پس دلهاى مردم را چنان كن كه به سوى آنان گرايند و از ميوهها ، آنان را روزى ده كه سپاس گزارند » .
ظهر فرارسيد و تشنگى بر اسماعيل چيره شد و هاجر براى يافتن آب در ميان كوه صفا و مروه به آمد و رفت پرداخت و با صداى بلند فرياد مىزد : آيا در اين بيابان كسى هست كه مرا يارى كند . او اسماعيل را در جايى گذاشت و بر فراز كوه صفا رفت ، از آنجا در كوه مروه آبى را ديد و هرولهكنان به سوى آب رفت ولى هنگامى كه به آنجا رسيد دريافت كه سراب بوده است . او هفتبار اينگونه به اميد يافتن آب ميان صفا و مروه به آمد و رفت پرداخت ولى به آب دست نيافت ولى سرانجام خداوند در زير پاهاى اسماعيل چشمه آبى را در مروه جوشاند و چون آب چشمه به هرسو سرازير مىشد هاجر چوبهايى را در اطراف آب گذاشت تا آب هدر نرود . آن آب را [ به دليل اينكه جوشان بود ] زمزم ناميدند .
در آن زمان قوم « جرهم » در عرفات زندگى مىكردند . آنها پرندگان و حيوانات را مىديدند كه به سوى مكه مىروند و از اين اتفاق شگفتزده بودند تا اينكه به سوى مكه رفتند و در آنجا هاجر و اسماعيل را ديدند كه در زير سايه درختى آرميده بودند و آبى زلال در كنار آنان مىجوشيد . آنان از هاجر اجازه خواستند تا در آنجا منزل گزينند . هنگامى كه ابراهيم از ماجرا اگاه شد از مردمى كه در كنار همسر و فرزندش گرد آمدهاند خوشحال گرديد و خداوند را سپاس گزارد . هريك از تيرههاى جرهم سه گوسفند به اسماعيل بخشيدند
هامش
( 1 ) . سوره ابراهيم 37 .