پيكرهاى بىجان آن بيست نفر روبرو شدند لب به اعتراض گشودند و به ادريس گفتند : تو را چه شده است كه بيست سال است با نفرين خويش ما را به عذاب خداوند گرفتار ساختهاى و اينك اينچنين با ما رفتار مىكنى !
ادريس دوباره گفتهاش را تكرار نمود تا اينكه مردم و پادشاه ناگزير شدند كه با سروپاى برهنه در برابر ادريس بايستند و ديرى نگذشت كه بارانى سيل آسا با رعد و برقى شديد درگرفت و همهء آن سرزمين و اطرافش را سيراب نمود و باران چنان مىباريد كه مردم گمان كردند سيلى ويرانگر جارى خواهد شد . « 1 »
نگارنده گويد : مىتوان اين حديث را اين گونه به تأويل برد كه اينكه خداوند به ادريس امر نمود كه دعا كن باران ببارد و ادريس از اين كار سر باززد ؛ اين فرمان خداوند واجب نبوده است كه بگوييم چگونه ادريس عليه السّلام كه داراى عصمت است از فرمان خداوند سر باززده است بلكه فرمان خداوند جنبهء استحبابى داشته است . از سويى نيز بايد گفت : ادريس عليه السّلام كه قومش را نفرين نمود براى جلوگيرى از سركشى و فساد قومش بود نه براى آزار و اذيت آنان ( كه در نتيجه اين اشكال پيش آيد كه چگونه ادريس كه داراى مقام عصمت است به آزار بندگان خداوند پرداخته است ؟ ) و بههرحال اين روايت نشان مىدهد كه پيامبران الهى هرچند داراى مقام عصمت هستند ولى با اين وجود با خداوند بسيار فرق دارند و خداوند به سبب وسعت بردبارى و عظمت روحش ، كمتر بر بندگانش خشم مىگيرد ؛ بر خلاف پيامبران كه بسيار بيشتر بر بندگان خدا خشم مىگيرند .
« ابن ابى عمير » در سلسلهء احاديثش از امام صادق عليه السّلام چنين نقل مىكند كه خداوند فرازمند بر يكى از فرشتگانش خشم گرفت و بالهايش را قطع كرد و او را در يكى از جزيرههاى درياى سرخ فرود آورد . در روزگار ادريس عليه السّلام آن فرشته نزد وى آمد و گفت : اى پيامبر ، از خدا بخواه كه از من خشنود گردد و
هامش
( 1 ) . اكمال الدين ص 76 تا 78 .