به عبادتش بپردازند .
خداپرستى و عبادت در ميان قوم ادريس پيوسته رواج داشت تا اينكه ادريس به آسمان عروج كرد . پس از او ، مردم به باورهاى نادرست و بدعتهاى بسيارى روى آوردند و روزگار اين گونه سپرى مىشد تا اينكه حضرت نوح عليه السّلام به پيامبرى رسيد . « 1 »
امام باقر عليه السّلام در روايتى طولانى مىفرمايد : در آغاز پيامبرى ادريس عليه السّلام پادشاهى ستمپيشه به نام « يبوراسب » مىزيست . روزى او در ضمن خوشگذرانىاش از زمينهاى سرسبزى مىگذشت . آن زمينها براى مردى با ايمان بود كه بسان پادشاه ، ستمگر و خوشگذران نبود . پادشاه از آن مرد با ايمان خواست تا زمينهايش را به او واگذارد ولى او گفت كه خانوادهاش بدان محتاجترند . پادشاه افسرده و خشمگين به كاخ خويش بازگشت .
همسر پادشاه كه به آيين كفر « ازارقه » گرويده بود و همچون خوارج پيروان مذاهب ديگر را مشرك مىدانست و خونشان را هدر مىدانست به پادشاه گفت : من با دليل و برهان ، او را به سزاى كردارش مىرسانم و تو را صاحب آن زمينهاى سرسبز خواهم كرد .
با نيرنگ همسر پادشاه ، گروهى [ از قاضىها ] حكم دادند كه آن مرد از دين پادشاه سر باززده است و با اين حكم او را كشتند .
خشم خداوند برانگيخته شد و به ادريس وحى نمود كه به آن پادشاه بگو :
چگونه حاضر شدى بندهء باايمانم را بكشى و خانوادهاش را به نامحرم محتاج گردانى . ديرى نمىگذرد كه انتقام او را از تو باز خواهم ستاند و تو را از تخت پادشاهى به زير خواهم كشاند و سرزمينآباد تو را ويرانه خواهم ساخت و همسرت طعمهء سگان درنده خواهد شد .
ادريس عليه السّلام به فرمان پروردگارش نزد پادشاه آمد ، اما پادشاه او را به مرگ تهديد نمود و همسرش نيز قول داد كه ادريس را به كام مرگ كشاند . از سوى ديگر مخالفان پادشاه باخبر شدند كه چهل مرد مخفيانه مأموريت يافتهاند
هامش
( 1 ) . علل الشرايع ج 1 ص 40 و 41 .