نيستى كه بيست سال گرسنگى و تشنگى را مىچشند . هنگامى كه از تو خواستم بر قوم خويش مهر ورزى تو ورزيدى ؛ اينك كه خود خواستى برخيز و همچون ديگران در پى روزى خويش در ميان مردم سير كن .
ادريس با گرسنگى وارد شهر شد و ناگاه دودى را ديد كه از خانهاى به هوا برخاسته است . شتابان سوى آن خانه رفت و ديد كه پيرزنى دو قرص نان را در ظرفى سرخ مىكند . او از پيرزن خواست كه يكى از نانها را به او بدهد تا گرسنگىاش را بر طرف سازد . پيرزن گفت : اى بنده خدا ، نفرين ادريس غذاى اضافهاى را براى ما باقى نگذاشته است تا به گدا دهيم .
بهتر است روزىات را از شهر ديگرى به دست آورى . ادريس دوباره بر خواستهاش پافشارى نمود كه مقدارى از نان را به او دهد تا حداقل بتواند بر پاى خود بايستد .
پيرزن گفت : قرصى از نان سهم فرزندم است و ديگرى براى من است و هر كدام كه نان نخوريم بىگمان هلاك خواهيم شد . با توصيهء ادريس ، نان فرزند به دو نيم تقسيم شد . فرزند كه ديد نيمى از نانش به كسى ديگرى رسيد از شدت اضطراب و گرسنگى جان داد .
پيرزن سراسيمه گشت و به ادريس گفت : تو عامل مرگ فرزندم هستى .
ادريس براى آرامش يافتن پيرزن گفت : ناراحت مباش ! من به اذن خداوند روح فرزندت را به بدنش باز خواهم گرداند . ادريس آن فرزند را دوباره زنده نمود .
پيرزن كه زنده شدن فرزندش را ديد در ميان مردم شهر با صدايى رسا فرياد برآورد : مژده باد كه ادريس به ميان ما بازگشته است . مردم برگرد ادريس حلقه زدند و از سختىهاى بيست سال گذشته با او سخن گفتند و از او خواستند كه تا عذاب الهى را از ميان آنان بردارد .
ادريس گفت : هنگامى اين كار را خواهم كرد كه همهء مردم به همراه پادشاه با سر و پاى برهنه در برابرم بايستند . پادشاه چهل نفر را به نزد او فرستاد تا او را نزد پادشاه برند . ادريس از بىادبى پادشاه آشفته گرديد و جان آن بيست نفر را گرفت . پادشاه دوباره پنجاه نفر ديگر را فرستاد و هنگامى كه آنان با
ترجمه قصص الانبياء : تاريخ انبياء از آدم تا خاتم ( فارسى ) — صفحة 125
مساهمون: صادق حسن زاده
ص١٢٥