تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه قصص الانبياء : تاريخ انبياء از آدم تا خاتم ( فارسى ) — صفحة 128

مساهمون:

ص١٢٨
مىشد ادريس عزرائيل را به غذا دعوت مىكرد ولى او مىگفت : من به غذا نيازى ندارم . گاهى نيز ادريس بر اثر خستگى اندكى استراحت مىكرد ولى فرشتهء مرگ پيوسته به عبادت مىپرداخت . روزى آن‌دو از كنار گله‌اى از گوسفندان و باغ انگورى سرسبز مىگذشتند . فرشتهء مرگ به ادريس گفت : آيا مىخواهى از آنها بهره‌اى جويى ؟ ادريس گفت : به خدا پناه مىبرم . چگونه است كه هنگامى كه من تو را به مال خويش مىخوانم تو نمىپذيرى و اينك مرا به خوردن مال ديگران فرا مىخوانى ؟ اينك بهتر است خود را معرفى نمايى . هنگامى كه ادريس فهميد كه همنشينش همان فرشتهء مرگ است از او خواست تا او را به آسمان ببرد . خواستهء او برآورده شد و ادريس خود را در آسمان ديد . آنگاه به فرشتهء مرگ گفت : شنيده‌ام كه مرگ بسيار سخت است . بهتر است جلوه‌اى از آن را آنگونه كه شايسته است بر من بچشانى . ملك الموت به فرمان خداوند جان ادريس را ساعتى ستاند و سپس دوباره جانش را باز گرداند ، آنگاه ادريس گفت : آنچه كه حس كردم بسيار سخت‌تر از چيزى بود كه دربارهء مرگ شنيده بودم . ادريس ديگربار از ملك الموت خواست كه آتش دوزخ را به او بنماياند . لحظه‌اى پرده‌ها كنار رفت و هنگامى كه چشم ادريس بر شعله‌هاى آتش افتاد از هوش رفت و بر زمين افتاد . ادريس دوباره خواسته‌اى ديگر را از ملك الموت خواست و به او گفت كه بهشت را به او بنماياند . در اين هنگام دربان بهشت در باغ سرسبز بهشت را بر روى او گشود . در اين هنگام ادريس به عزرائيل روى نمود و گفت : من ديگر نمىخواهم از بهشت بيرون آيم ؛ زيرا خداوند فرموده است :
« كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ »
« 1 » و من نيز ساعتى پيش ، آن را چشيده‌ام . همچنين خداوند مىفرمايد :
« وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وارِدُها ؛
« 2 » . هيچ‌كس از شما
هامش
( 1 ) . سوره آل عمران / 185 . ( 2 ) . سوره مريم / 71 .