نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله بفرستيم تا آنها را نيز به برخى از كارهايى كه ديگران را بدانها مىگمارد بگمارد تا [ بروند و زكات گرد آورند و ] آنچه را ديگران به پيامبر صلى الله عليه و آله پرداخت مىكنند به او پرداخت كنند و آنچه هم به عنوان سود به آنان مىرسد به ما نيز برسد .
راوى گويد : در حالى كه در همين انديشه بودند ، على بن ابىطالب [ عليه السلام ] به جمعشان پيوست . پرسيد : بزرگان در چه گفت و گوى هستند ؟ گفتند : مىگفتيم : كاش ما اين دو جوان را نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرستاديم تا آنها را بر پارهاى از آنچه ديگر مردمان را بدان مىگمارد بگمارد . گفت : اگر اين كار را انجام ندهيد بر شما ايرادى نيست ! او اين كار را نخواهد كرد . گفتند : اى ابوعلى - يا اى ابوحسن - مگر ما را در خويشاوندى تو با رسول خدا صلى الله عليه و آله و در اين كه داماد اويى با تو رقابت كرديم كه تو در اين كار با ما رقابت ورزى و از ما دريغ بدارى كه اين دو جوان را [ به گردآورى زكات ] بگمارد ؟ گفت : كدام رقابت با شما ؟ اما من خود مىدانم كه او اين كار را نمىكند . سپس رداى خود را جمع كرد و نشست . آنگاه اندوهگين گفت : من ابوحسينِ - يا ابوحسنِ - بزرگوار و سرورم .
راوى گويد : پس به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله روانه شديم و نماز ظهر را با او خوانديم .
سپس مسجد را ترك گفتيم و به بيرون روانه شديم و تا در خانه او را همراهى كرديم . آن روز نوبت اقامت حضرت نزد زينب بنت جحش بود . پيامبر صلى الله عليه و آله به درون خانه رفت و ما را نيز اجازه داد . سپس فرمود : « هر چه در دل داريد بيرون ريزيد » . گفتم : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، پدرانمان ما را نزد تو فرستادهاند تا ما را بر يكى از آن كارها كه ديگران را مىگمارى بگمارى تا آنچه را ديگران نيز [ پس از گرد آوردن زكات ] به تو پرداخت مىكنند پرداخت كنيم و آنچه هم به عنوان سود به آنان مىرسد به ما برسد . پيامبر صلى الله عليه و آله راحت دراز كشيد و نگاه خود به آسمان دوخت . ما نزديكتر شديم تا با او سخن بگوييم .
اما زينب دختر جحش اشاره كرد كه همان جا بمانيد ؛ او دربارهء شما انديشه مىكند . پس از لختى به ما روى كرد و فرمود : « اين زكاتها چركهاى دستان مردم است و بر محمد و خاندان محمد حلال نيست » . سپس فرمود : « ابوسفيان بن حرب و مَحْمِية بن جَزْء زبيدى رانزد من بخوان » . پيامبر صلى الله عليه و آله وقتى چيزى داشت آنرا نزد او [ مَحْمِية ] ؟ ؟ مىسپرد . پس [ به محميه ] فرمود : « اى محميه ، يكىاز اين دو را زن ده » . به ابوسفيان نيز فرمود : « دختر خود
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 565
مساهمون: ابن شبة النميري
ص٥٦٥