تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 528

مساهمون:

ص٥٢٨
بشتاب و اگر مىتوانى به جاى گريبان سينه خويش در حضور آنان چاك كنى ، بكن . در ميان آنان فرياد برآور و فرمانشان ده در اذان به رويارويى خالد آيند . پس قره در حالى كه شريح نيز پيشاپيش او بود به سوى خاندانش شتافت . ابومعاويه گويد : يكى از عالمان به من گفته است : شريح در اين هنگام چنين شعر مىخواند :
لقَدْ حَمَلْتَ عَلى ذووها ناحبةً * مُشَمَّر الأمر لاغَسّاً وَلادُوناً إن مُزّق الثَّوب فاهتف في وجوههم * حتّى يخالك من لاقيت مجنوناً « 1 »
راوى گويد پس از نقل اين شعر ديگر بار به حديث عائد بازگشت و چنين ادامه داد : وى [ قره ] نزد خاندان خود رفت و به آنان فرمان داد در اذان به رويارويى آيند . آنها نيز چنين كردند ، و خالد ايشان را واگذاشت و به سراغ ساكنان عمق رفت و چنان به قتل و كشتارشان پرداخت كه وادى منزلگاه آنان را به خون آكند . شريح چون آن كشتار و آن خون‌ها بديد چنين گفت :
اللَّه منّ عَلى معاشر جئتهم * بالعمق ممّا قد رأيت عشية القوم عَلى ما مُثِلٍ * وابلا حله واتليت « 2 »
راوى گويد : آن دو فرستاده بازگشتند و نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمدند . پس همنشينان رسول خدا صلى الله عليه و آله گفتند : اين همان دو مرد نميرى هستند كه بازگشته‌اند . پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد : آيا خود را به خالد رسانده‌اند ؟ گفتند : آرى . فرمود : « خداوند براى بنى نمير جز خير نخواسته است ، خداوند براى بنى نمير جز خير نخواسته است » . آنگاه شريح را خواند و او را بر خاندانش گمارد . هم از او خواست از مردم زكات ستاند و دربارهء آنان به كتاب خدا و
هامش
( 1 ) . تو آستين بالا زدى بىآن كه ضعف و زبونى يا پستى و فرومايگى در تو راه يابد ، براى آن كسان خبرى را كه بديشان نسبت داشت بردى . حتى اگر جامه‌اى پاره شود ، بر سر آنان فرياد بزن ، آن سان كه هر بيننده‌اى مجنونت پندارد .
( 2 ) . از آنچه ديدم خداوند بر آن طايفه‌ها كه به ميانشان آمدم رحم كند . مصرع دوم به تعبير محققان متن عربى از نظر لفظ و معنى آشفته است - م .