تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 531

مساهمون:

ص٥٣١

كه هر كس تكبر كند خداوند او را خوار و زبون سازد . اى بنى عامر ، اسلام بياوريد تا امان يابيد . بدانيد خداوند كسى را او كه را ياد كند از ياد نمىبرد و كسى را كه او را يارى رساند وانمىنهد » . راوى گويد : ضحاك تا روزگار عمر بر اين خاندان فرمانروايى داشت . « 1 » 961 - على بن عاصم براى ما نقل كرد : جريرى از عبداللَّه بن شفيق عقيلى براى ما حديث كرد و گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله به ضحاك بن قيس فرمود : « اى ضحاك ، به ميان خاندانت برو و آنان را به خدا و رسول بخوان » . او گفت : باشد . خبر به عمر بن خطاب رسيد . نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت : اى رسول خدا ، من بر ضحاك بيم دارم و مىترسم مردم نجد او را بكشند . رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : « عمر راست مىگويد . گروهى را با ضحاك همراه كنيد » . اين خبر به ضحاك رسيد . خشمگين نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و گفت : اى رسول خدا ، به من خبر رسيده است كه فرموده‌اى گروهى رزمى با من همراه كنند ! فرمود : « آرى ؛ اى ضحاك ؛ من بر تو بيم دارم و مىترسم آن گونه كه ثقفيان آن هم طايفهء خود را كشتند مردمان نجد تو را بكشند » . راوى گويد : ضحاك برآشفت و گفت : به تو چنين مىگويند . اما من مردم طايفه خود را بيشتر مىشناسم ؛ آنان كسانى نيستند كه با من چنين كنند . فرمود : « آيا تو اين كار را به انجام مىرسانى ؟ گواه باش كه تو خود چنين گفتى . من در مدينه چهار تن نمىشناسم كه همانند تو باشند » . رسول خدا صلى الله عليه و آله سپس فرمود : « ضحاك راست مىگويد . گروهى با ضحاك همراه نكنيد كه او خود خاندان خويش را بهتر مىشناسد » . ضحاك به ميان طايفهء خود رفت و آنان را به اسلام فرا خواند . آنها نيز همه به آيين اسلام درآمدند . « 2 »

هامش
( 1 ) . ابن حجر در اصابه ( ج 2 ، ص 249 ) اين حديث را آورده و آن را ابن شبه ، به نقل از پيران بنى عامر نسبت داده است .
( 2 ) . سند حديث اشكال چندانى ندارد . البته در منابعى كه در اختيار داريم كسى ديگر به جز ابن شبه آن را نقل نكرده است .