اسب پير آوردهام . فرمود : « آنها را پذيرفتيم ، يكى را به ضحاك بن سفيان و يكى را به لقيط ابن منتفق بدهيد » . راوى گويد : پس اين فرستادگان نزد طايفهء خود برگشتند و گفتند : از نزد بهترين مردم به ميان شما آمدهايم . راوى گويد : بنى نمير كه چنين شنيدند از زيد پرسيدند : اين جوان چه مىگويد ؟ گفت : راست مىگويد . من هم اگر مضرس بن جناب نبود از شما مىخواستم نزد او برويد . راوى گويد : پس شمارى چند و از آن جمله ابوزهير ، تنى از بنى جعونة بن حارث ، شريح بن حارث از بنى عبداللَّه ، و قرّة بن دعموص گرد آمدند و نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله روانه شدند . چون خواستند به حضور رسند پيران جعوى « 1 » پيشتر رفتند و قرّة بن دعموص و شريح بن حارث در كنار بار و بنه ماندند . رسول خدا صلى الله عليه و آله از آنان پرسيد : شما كيستيد ؟ گفتند : ما بنى نُمَير هستيم . پرسيد : از چه روى بدين جا آمدهايد ؟ آيا آمدهايد تا اسلام بياوريد ؟ گفتند : آرى . پرسيد : براى چه كسى پيمان صلح و امان مىگيريد ؟ گفتند : براى بنى حارث بن نُمَير پيمان و امان مىگيريم . پرسيد : آيا براى عَمريين نمىگيريد ؟ گفتند : نه . راوى گويد : پس آنها اسلام آوردند و براى بنى حارث پيمان و امان ستاندند و سپس به كنار بار و بنه و مركبهاى خويش برگشتند . شريح از آنان پرسيد : چه كرديد ؟ گفتند : كار خوبى كرديم و براى بنى حارث بن نُمَير امان ستانديم . گفت : كارى نكردهايد . سپس رو به قرّة بن دعموص كرد و گفت : آيا تو او را نمىشناسى ؟ گفت : چرا . گفت : پس روانه شو . راوى گويد : آنها جامه نو پوشيدند و نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله روانه شدند . چون به حضور او رسيدند ، قره را شناخت و فرمود : آيا تو همان جوان نُمَيرى نيستى كه نزد من آمدى و دربارهء ديهء پدرت اقامهء دعوا كردى ؟ گفت : چرا ، اى رسول خدا ، پرسيد : از چه
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 526
مساهمون: ابن شبة النميري
ص٥٢٦
هامش
( 1 ) . جعوى منسوب است به جعونة بن حارث بن نُمَير بن عامر بن صعصعه ، مقصود از پيران اين خاندان نيزابوزهير بن اسيد بن جعونة بن حارث ، ابووهب اسيد بن جعونه ، و قيس بن عاصم بن اسيد بن جعونة بن حارث بن نمير است . در اين باره بنگريد به : انساب العرب ابن حزم ، ص 279 ؛ اصابه ، ج 3 ، ص 224 ؛ اسد الغابه ، ج 5 ، ص 117 .