روى بدين جا آمدهايد ؟ گفتند : نزد تو آمدهايم تا اسلام بياوريم و برايمان دعا كنى . پيامبر صلى الله عليه و آله به قرّه فرمود : پيش آى . قرّه به حضرت نزديك شد . حضرت دستى بر سينه او كشيد و برايش دعاى خير كرد . سپس شريح بن حارث به حضرت نزديك شد و اسلام آورد و گفت : براى طايفهء خود پيمان و امان مىستانم . [ پيامبر صلى الله عليه و آله ] پرسيد : براى چه كسانى امان مىخواهى ؟ گفت : براى همه نمير پيمان و امان مىستانم . پرسيد : حتى براى عمريين ؟ گفت : حتى براى عمريين . پس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : من شمشير خدا خالد بن وليد و نيز عُيَيْنة بن حصن فزارى را به ميان طايفهء شما فرستادهام ، و اينك اين امان نامهء شماست . » راوى گويد : پيامبر صلى الله عليه و آله براى آن دو « 1 » اين نامه را نوشت : چون اين نامهام به تو برسد به سراغ ساكنان عمق كه از مردمان يمانهاند برو ؛ چه ، بنى نمير نزد من آمدهاند و اسلام آوردهاند و براى طايفه خود نيز امان گرفتهاند . پس آن دو تن به نزد بار و بنه و مركب خود بازگشتند . راوى گويد : پيران قوم نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله ماندند و شريح و قرّه به نزد خالد روانه شدند . چون به او نزديك شدند ديدند با همراهش بار گشودهاند و به استراحت مشغولند . شريح به قرّه گفت : چه صلاح مىدانى ؟ گفت : بر اين نظرم كه ما نيز بر در خيمهء آنان فرود آييم و نامهء رسول خدا صلى الله عليه و آله را به آنها بدهيم . اما شريح گفت : لختى درنگ كن تا از آسايشگاه خود بيرون آيند . چون برخاستند آن دو فرستاده نزدشان رفتند . خالد از آنها پرسيد : شما كيستيد ؟ گفتند : مردانى از بنى نُمَير . خالد گفت : اين سپاه را چگونه ديديد ؟ فردا اين سپاه به سراغ شما مىآيد ! گفتند : نه به سراغ ما نمىآيد . گفت : چرا به خداوند سوگند . گفتند : نه ، به خداوند سوگند . پس نامهء رسول خدا صلى الله عليه و آله را در حضور ديگران به او دادند . خالد گفت : اما به خداوند سوگند ، از شما دست برنمىدارم مگر آن كه در اذان با من روياروى شويد . شريح كه چنين شنيد به قره گفت : اى قره ، زود بر اين مركب بنشين و به سوى خاندانت
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 527
مساهمون: ابن شبة النميري
ص٥٢٧
هامش
( 1 ) . مقصود خالد و عُيَيْنه است . - م .