تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 525

مساهمون:

ص٥٢٥

پيامبر صلى الله عليه و آله همچنين آنان را از ابرهاى سياه ، مورچه سياه ، مگس سياه بازداشت . راوى گويد : احتمالًا نام آنچه قير اندود و زفت اندود شده باشد را نيز برد و فرمود : اين امر و نهى را پاس بداريد و به خاندان خود كه پشت سرتان هستند و بدين جا نيامده‌اند نيز خبر دهيد . « 1 » 957 - ابومعاويه يزيد بن عبدالملك بن شريك نميرى براى ما نقل كرد و گفت : عائذ ابن ربيعة [ بن قيس ] « 2 » كه خود با هيأتى كه به ديدار رسول خدا صلى الله عليه و آله رفته ، ملاقات كرده بود ، مدعى شده و گفته است : چون بنى نمير خواستند اسلام آورند مضرس بن جناب به آنان گفت : اسلام نياوريد تا مالى [ نزد آنان ] بيابم و بر آن اسلام بياورم . راوى گويد : زيد بن معاويه قريعى - از قريع نُمَير - به همراه برادرزادگانش قُرّةبن دعموص و حجاج بن [ نبيره ] « 3 » روانه شدند و به حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيدند . آنها ضحاك بن سفيان كلابى و لقيط بن منتفق عقيلى را نزد آن حضرت يافتند . پيامبر صلى الله عليه و آله از آنان پرسيد : شما كيستيد ؟ گفتند : ما بنى نُمَير هستيم . پرسيد : آيا آمده‌ايد تا اسلام بياوريد ؟ زيد گفت : نه ، قرّه گفت : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، من نزد تو آمده‌ام تا دربارهء ديهء پدرم ، نزد اين مرد ، يعنى زيد اقامه دعوا كنم . پيامبر صلى الله عليه و آله [ از زيد ] پرسيد : اى زيد ، اين جوان چه مىگويد ؟ گفت : راست مىگويد . فرمود : « پس ديه پدرش را به او بده » . گفت : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، آيا مادر هم از ميراث پسرش سهم دارد ؟ فرمود : « آرى » . گفت : در آينده حق آن زن را به وى خواهم داد . حجاج هم گفت : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، اما من برايت دو

هامش
( 1 ) . اين حديث را بخارى ( 53 ، 87 ، 7266 ) ، مسلم ( 17 / ح 24 ) ، ابن ابىشيبه ( ج 11 ، ص 6 ) ، طيالسى ( 2747 ) ، احمد ( ج 1 ، ص 288 ) ، بيهقى در سنن ( ج 6 ، ص 294 ) ، ابن حبان ( 172 ) ، ابن منده در ايمان ( 21 ) و بغوى در شرح السنه ( 20 ) به همين طريق نقل كرده‌اند . همچنين بخارى ( 523 ) ، مسلم ( 17 ) ، ابوداوود ( 3692 ) ، ترمذى ( 2611 ) ، نسائى ( ج 8 ، ص 120 ) ، احمد ( ج 1 ، صص 333 و 334 ) ، عبدالرزاق ( 16927 ) ، ابوعبيده در ايمان ( ج 1 ، صص 58 و 59 ) و ابن حبان ( 157 ) اين حديث را از طريق عباد بن عباد ، از ابوجمره به همين مضمون نقل كرده‌اند . افزون بر اين ، بخارى ( 1398 ، 3095 ، 3510 ، 4369 ، 6176 و 7556 ) مسلم ( ج 3 ، صص 1579 ، ح 17 و 39 ) ، بيهقى در دلائل ( ج 5 ، صص 323 و 324 ) و ابن منده ( 18 ، 19 ، 20 ، 151 و 169 ) همين حديث را از طرقى ديگر از ابوجمره به همين مضمون روايت كرده‌اند .
( 2 ) . افزوده مستند است به اسد الغابه ، ج 2 ، ص 241 .
( 3 ) . همان .