بر شما مىرسد .
هنگامى كه مرگ خالد فرا رسيد گفت : در اين تپه برايم قبرى بكنيد و مرا در آن به خاك بسپاريد و سه روز درنگ كنيد . پس از آن ، چون رمهاى بر شما بگذرد كه در ميان آن خرى دم بريده است و چون برگِرد قبر بگردد قبر را بشكافيد كه مرا زنده خواهيد يافت و شما را از آنچه تا پايان هستى روى دهد خبر خواهم داد .
او مرد و مردم وى را همان جا كه گفته بود به خاك سپردند . سپس سه روز صبر كردند و آنگاه همان الاغ با همان نشانهها كه او خود گفته بود هويدا شد . پس خواستند او را نبش قبر كنند . اما بنى عبس گفتند : به خداوند سوگند قبر مرده را نمىشكافيم كه بعدها عرب ما را بر آن سرزنش كند .
هنگامى كه برخى بر همديگر پيشى جستند تا سرانجام كار را انجام دهند مردى به نام سليط بن مالك بن زهير بن جزيمه برخاست و گفت : شكافتن قبر اين مرد را واگذاريد تا وضع بر شما بهبود يابد و جانتان محفوظ بماند .
چنين شد كه از آن كار دست كشيدند .
يك بار فرزند او به حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد . پيامبر صلى الله عليه و آله او را در كنار خود نشاند و فرمود : « اى برادر زاده ، نزديك آى . تو پسر پيغمبرى هستى كه قومش او را تباه كردند . »
گفته مىشود : محياة دختر خالد بود كه نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله رفت و آن حضرت عبايش را براى او پهن كرد و فرمود : « اى دختر برادر ، نزديك آى . تو دختر پيغمبرى هستى كه قومش او را تباه كردند » . « 1 »
هامش
( 1 ) . حديث جعلى است . خطيب در تلخيص المتشابه ( ج 13 ، صص 148 و 149 ) آن را بدين سند مرفوعاً نقل كرده است : عمرو بن اسحاق بن ابراهيم بن علاء زبيرى برايم حديث كرد و گفت : جدّم ابراهيم بن علاء برايمان نقل كرد : ابومحمد قرشى هاشمى براى ما نقل كرد : هشام بن عروه ، از پدرش از ابوعمارة بن حزنبن شيطان براى ما حديث كرد : . . . خطيب گفته : در سند اين حديث تأمل است . البانى نيز در سلسلة الضعيفه ( ش 281 ) گفته : شايد علت اين تأمل آن است كه سند در بردارندهء راويانى است كه آنها را نمىشناسم و همين قرشى هاشمى يكى از آنهاست . همچنين بنگريد به : اصابه ، ج 2 ، ص 507 .