و سرانجام آن را به چاهى كه در ميان حرّه بود و اين آتش از آن بيرون مىزد باز گرداند .
خالد در حالى كه شلاقى در دست داشت به درون آن چاه شد و در آن زير سگانى ديد .
سگها را به سنگ راند و آتش را نيز سركوب كرد تا آن كه خداوند آن را به كلى به دست او خاموش ساخت .
در گروه همراهان او عموزادهاى از عموزادگانش حضور داشت كه او را عروة ابن سنان بن غيث مىگفتند و مادرش نيز دختر صباح و از بنى ضبّه بود . هنگامى كه خالد به درون آتش رفته بود وى پيوسته مىگفت : خالد كشته شد . اما بناگاه خالد بيرون آمد ، در حالى كه دو حولهء تنپوشِ او از عرق تر شده بود و مىگفت : خاموش شو و بپراكن ؛ هر راه كه خداوند نموده باشد بدان رسيم . من بندهء خدايم من خالد بن سنانم . ابن راعيه معزى دروغ گفته است . در حالى كه بدنم تر است از اين آتش بيرون خواهم آمد . از آن روى ، بنى عروه را بنى راعية المعزى ناميدند و امروزه اين خاندان به همين نام خوانده مىشوند .
خالد سپس عبس را گرد آورد و به آنان گفت : اى خاندان من ، در اين دشت زمين را بكنيد . پس زمين را كندند و از آن سنگى بيرون آوردند كه به خطى ريز آيات سوره توحيد بر آن نوشته شده بود . آنگاه گفت : اين سنگ را نگه داريد و اگر گرفتار خشكسالى و قحطى شويد آن را به جامهاى بپوشانيد ، كه تا بدان جامه پوشيده باشد در سرزمين شما باران مىبارد .
بدين سان هر گاه آن مردم گرفتار خشكسالى و قحطى مىشدند آن سنگ را بيرون مىآوردند و به جامهاى مىپوشاندند و تا آن پوشيده بود باران مىآمد و چون آن را برهنه مىكردند باز مىايستاد .
خالد سپس گفت : اين همسر من به فلان مدت آبستن است . در فلان ماه و در فلان جا فرزند خود را به دنيا مىآورد . او از بركت اين مولود جايگاهى بلند يابد . دربارهء اين مولود سفارش خوشرفتارى كنيد كه او شاهد صحنهها و پيكارها خواهد بود . او به سان تازيانهاى سرخ رنگ است . سرپرستان و وابستگان خود را از زيان ايمن مىدارد . يلى ميدان دار است و تا او در ميان شما باشد نه از دشمنى به شما آسيبى مىرسد و نه قحطى
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 399
مساهمون: ابن شبة النميري
ص٣٩٩