تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 394

مساهمون:

ص٣٩٤

به خاك سپرديد الاغى خاكسترى كه رمه‌اى از خران وحشى در پى او دوانند مىآيد و در كنار قبر من خود را به خاك مىمالد . چون اين نشانه را ديديد قبر مرا بشكافيد تا شما را از آنچه تا كنون در دنيا گذشته است و از آنچه تا روز قيامت مانده است آگاه سازم . چون او را به خاك سپردند آن الاغ در جلو آن رمهء الاغان آمد و در كنار قبر او در خاك غلتيد . برخى از ما برخاستيم تا او را نبش قبر كنيم . اما قيس بن زهير گفت : اگر چنين كنيم بر ما ننگ و عار خواهد بود ؛ او را واگذاريد . ما نيز او را واگذاشتيم . « 1 » 792 - عبدالعزيز به نقل از عبدالرزاق بن فرات بن سالم گفت : ابن قعقاع بن خليد عبسى ، از پدرش ، از جدش حديث كرد كه خداوند خالد بن سنان را به پيامبرى خود در ميان بنى عبس برانگيخت . او مردم را دعوت كرد . اما وى را باور نداشتند . قيس بن زهير به او گفت : اگر خداى خود را بخوانى و از اين حرّه بر ما آتشى سرازير كنى - كه تو ما را هميشه به آتش بيم مىدهى - از تو پيروى مىكنيم . اما اگر آتش را سرازير نكنى تو را دروغگو مىدانيم . گفت : ميان ما و شما همين پيام باشد . گفتند : باشد . راوى گويد : خالد وضو ساخت و سپس چنين دعا كرد : خداوندا ! قوم من ، مرا دروغگو دانسته و به من ايمان نياورده‌اند و ايمان نياورند مگر آن كه از اين دشت سوخته بر آنان آتشى سرازير كنى . خدايا ! بر آنان آتش سرازير كن ! راوى گويد : در پى آن دعا آتش به سان سر هزارپايى بيرون زد و سپس رو به فزونى نهاد و در وسعتى به اندازه يك ميل گسترد و بر آنان سرازير شد . گفتند : اى خالد ، آتش را برگردان كه ما به تو ايمان آورديم . او عصايى برگرفت و پس از سه شب به سراغ آتش رفت . به ميان آتش وارد شد و با عصا بر آن مىزد و مىگفت : آرام شو و در هر سوى بپراكن . پسر آن چوپان پنداشته است كه از اين آتش بيرون نمىآيم و گريبانم تر مىشود . او همچنان بر آتش زد تا آن كه آتش باز گشت . راوى گويد : آن آتش بدان اندازه بزرگ بود كه شب‌ها در روشنايى آن مىتوانستيم

هامش
( 1 ) . حديث مرسل و بىاعتبار است ؛ سند مشتمل است بر عبدالعزيز بن عمران كه راويى متروك است .