پيامبرم ؟ گفتند : آرى . راوى گويد : پس شاخهء نخلى تر برداشت و به درون آتش رفت . آنگاه با آن شاخه كه در دست داشت بر آتش مىزد و مىگفت : به نام پروردگار بلند مرتبه . هر راهى رسيدنى است . پسر آن چوپان مدعى است من نمىتوانم در حالى كه جامهام تر است از اين آتش بيرون آيم . او همچنان مىگفت و پيش مىرفت و هر جا آن شاخه خرما به آتش مىرسيد آتش فرو مىنشست . بدين سان آن را خاموش كرد و سپس مردم را به ايمان آوردن به خود فرا خواند ، اما نپذيرفتند و براى دومين بار او را دروغگو خواندند . او اين بار به آنان گفت : من به مدّت فلان روز ديگر مىمانم . پس چون مرا به خاك سپرديد و سه روز گذشت نزد قبرم آييد . آن هنگام كه ماده الاغى وحشى در پى يك الاغ نر پيش آمد قبر مرا بشكافيد ؛ من برمىخيزم و شما را از آنچه تا روز قيامت رخ خواهد داد مىآگاهانم . سه روز پس از به خاك سپردن او ، سر قبر آمدند . ماده الاغى وحشى نيز در حالى كه در پى الاغ نر مىدويد آشكار شدند . در اين هنگام گروهى از خاندان و عمو زادگان وى برخاستند و گفتند : اجازه نمىدهيم قبر اين هم طايفهء ما را بشكافيد و بعدها بر آن سرزنش شويم . شعبى مىگويد : يكى از فرزندان او از پيامبر صلى الله عليه و آله [ در اين باره ] پرسيد . فرمود : « او پيامبرى بود كه قومش تباهش كردند » . « 1 » 791 - محمد بن يحيى براى ما نقل كرد و گفت : عبدالعزيز بن عمران ، از هلال و حارث ، از عبدالرحمان بن عمرو اوزاعى نقل كردند كه گفته است : دختر خالد بن سنان بن جابر بن مريطة بن قطيعة بن عبس به جمع ما آمد و شنيد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله اين آيه را مىخواند : قُلْ هُوَ اللَّهُ احَدٌ . « 2 » گفت : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، من از شما سخنى مىشنوم كه پيشتر از پدر خود مىشنيدهام . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : « پدر تو پيامبرى بود كه قومش او را تباه كردند . او در هنگام مرگ ، شما را به چه چيز سفارش كرد ؟ » گفت : او به ما گفت : چون مرا
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 393
مساهمون: ابن شبة النميري
ص٣٩٣
هامش
( 1 ) . حديث مرسل و جعلى است . در تاريخ الخميس ( ج 1 ، ص 199 ) آمده است ، ولى حجت نيست .
( 2 ) . اخلاص / 1 : بگو خداوند يكى است .