مىكردند بيرون آمد . خالد به سوى آن رفت و به عصاى خود بر اين شتران مىنواخت و مىگفت : از هم بپراكنيد و در هر راه و گذر دور شويد . پسر آن زن چوپان مدعى است كه من نمىتوانم از اين آتش بيرون بيايم و جامهام تر مىشود . او همچنان پيش رفت تا با آن كاروان به درّه داخل شد .
او دير كرد و عمارة بن زيد در اين هنگام بدان مردم گفت : اگر او زنده بود به ميانتان باز مىگشت . به او گفتند : او ما را از اين نهى كرده است كه وى را به نام بخوانيم . گفت : او را به نام بخوانيد كه ، به خداوند سوگند اگر زنده بود تا كنون به ميان شما باز مىگشت .
راوى گويد : او را به نام خواندند . از آن دره بيرون آمد ، در حالى كه سر خود را در دست گرفته بود . آنگاه گفت : مگر نگفتم كه مرا به نام نخوانيد ؟ اينك به خداوند سوگند ، مرا كشتيد . مرا ببريد و به خاك بسپاريد و پس از آن كه خرانى از كنار شما گذشتند و خرى دم بريده در ميان آنها بود قبر مرا بشكافيد ؛ مرا زنده خواهيد يافت [ و خبر آنچه را گذشته است به شما خواهم داد ] .
راوى گويد : او را به خاك سپردند و پس از چندى گلهء خران كه خرى دم بريده در ميان آنها بود عبور كرد . گفتند : او را قبر مىشكافيم ؛ او خود به ما گفته است وى را قبر بشكافيم . عماره گفت : مباد مُضَر بگويند ما قبر مردگانمان مىشكافيم . به خداوند سوگند ، هرگز نبايد قبر او را بشكافيد .
راوى گويد : خالد پيشتر به مردم خبر داده بود كه در انبان همسر او دو لوح است .
[ گفته بود : ] چون چيزى بر شما مشكل آيد در اين دو لوح بنگريد كه پاسخ آنچه را از آن مىپرسيد در آنها خواهيد يافت . البته هيچ نبايد زن حائضى بدان دست زند .
چون نزد همسر او رفتند درباره آن دو لوح پرسيدند . وى در حالى كه حائض بود آن لوحها را بيرون آورد و در نتيجه همه علمى كه بر آنها ثبت بود از ميان رفت .
ابويونس گويد : سماك بن حرب گفته است : دربارهء او از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسش شد .
فرمود : « او پيامبرى بود كه قومش وى را تباه كردند » .
سماك بن حرب همچنين گفته است : پسر يا دختر خالد نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و آن
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 390
مساهمون: ابن شبة النميري
ص٣٩٠