آن مرد از كرده خود توبه مىكرد به خواست خدا از او پذيرفته مىشد . اما او غيرتى شد و به قريش پناه برد و در ميان آنان ماند . بعدها او را به جرم سرقت پردهء كعبه دستگير كردند و كشتند « 1 » . 778 - حسن بن احمد بن ابىشعيب سمرقندى براى ما نقل كرد و گفت : محمد بن سلمه حرانى ما را حديث كرد و گفت : محمد بن اسحاق ، از عاصم بن عمر بن قتاده ، از پدرش ، از جدش قتادة بن نعمان نقل كرد كه گفته است : در ميان ما خاندانى بودند كه بنى ابيرق نام داشتند و بشير ، بشر و مبشّر مردان اين خاندان بودند . مبشر مردى منافق بود كه در هجاى اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله شعر مىگفت : و آن را به شاعران عرب نسبت مىداد و مىگفت : فلانى چنين گفته است ، فلانى چنان گفته است . چون اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله شعر او را مىشنيدند ، مىگفتند : به خداوند سوگند ، تنها اين مرد است كه اين شعر را مىگويد . او در پاسخ گفت :
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 380
مساهمون: ابن شبة النميري
ص٣٨٠
اوَكلّما قال الرجال قصيدة * اضِموا وَ قالوُا ابن الأبيرق قالها « 2 »
راوى گويد : اين خاندان در دوران جاهليت و دوران اسلام در فقر و تنگدستى بودند . در آن روزگاران يگانه خوراك مردم مدينه خرما و جو بود و اگر كسى توانگر بود و قافلهاى از شام مىآمد و آرد مىآورد ، قدرى آرد گندم مىخريد و خود مىخورد و همچنان زن و فرزندانش جو و خرما مىخوردند .
[ روزى ] قافلهاى از شام آمد و عموى من رفاعة بن زيد يك بار آرد گندم خريد و آن را در مشربه [ : انبار يا پستو ] يى كه داشت گذاشت . او در اين مشربه ابزارهاى جنگى
هامش
( 1 ) . حديث مرسل و ضعيف است ؛ فليح بن محمد همان نوهء زبير بن عوام است كه ابن ابىحاتم در جرح و التعديل ( ج 7 ، ص 85 ) از او نام برده اما هيچ جرح يا تعديلى دربارهاش ذكر نكرده است . حاتم بن اسماعيل از ديگر رجال اين حديث به گواهى ابن حجر در تقريب ( ش 997 ) در نوشتهاى كه از او برسد صادق است و بدان اهتمام دارد .
( 2 ) . آيا هر گاه ديگر مردان قصيدهاى گويند ، اينان بر آشوبند و گويند ابن ابيرق آن را گفته است ؟