تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 368

مساهمون:

ص٣٦٨

مىتوانى به شصت بينوا خوراك دهى ؟ گفت : نه ، اى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، مگر آن كه مرا يارى رسانى . راوى گويد : پس رسول خدا صلى الله عليه و آله او را يارى رساند و طلاق را به ظهار بدل كرد . على گويد : مقصود راوى آن است كه پيشتر ظهار نزد عرب به معناى طلاق بود . اما پيامبر صلى الله عليه و آله اين را بابى جداگانه قرار داد [ كه به معناى طلاق نيست ] . « 1 » 759 - زهير بن حرب براى ما نقل كرد و گفت : جرير ، از اعْمش ، از تميم بن سلمه ، از عروة بن زبير حديث كرد كه گفت : عايشه گفته است : سپاس خدايى را كه شنوايى او همه صداها را دربرگيرد . خوله از همسر خود « 2 » به رسول خدا صلى الله عليه و آله شكايت مىكند و خبر بخشى از آنچه او مىگويد بر من پنهان مىماند ، اما خداوند - عزّوجلّ - اين آيه را نازل مىكند : قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتى تُجادِلُكَ في زَوْجِها . « 3 » 760 - هارون بن معروف براى ما نقل كرد و گفت : على بن حسن ما را حديث كرد و گفت : خليد بن دعلج ، از قتاده نقل كرده كه گفته است : عمر به همراه جارود عبدى از مسجد بيرون رفت . در ميانهء راه با زنى برخورد كردند . عمر بر او سلام كرد و او پاسخ داد - يا او سلام كرد و عمر پاسخ داد - سپس آن زن گفت : لختى درنگ كن اى عمر ، من تو را به خاطر دارم كه كودكى خردسال بودى و عمير ناميده مىشدى و در بازار عكاظ با كودكان بازى مىكردى . زمانى نگذشت كه عمر ناميده شدى و سپس زمانى نگذشت كه تو را اميرالمؤمنين ناميدند . در كار رعيت از خدا پروا كن و بدان كه هر كس از وعدهء عذاب الهى

هامش
( 1 ) . حديث مرسل است . طبرى در جامع البيان ( 33714 ) ، به همين مضمون روايت كرده است .
( 2 ) . نام او اوس بن صامت انصارى و برادر عبادة بن صامت است . در بدر و در همه جنگ‌هاى رسول خدا صلى الله عليه و آله حضور داشت و به سال 34 ه . ق . در رمله ، در سرزمين فلسطين درگذشت ، شرح حال او را بنگريد در : اسد الغابه ، ج 1 ، ص 174 ؛ اصابه ، ج 1 ، ص 67 .
( 3 ) . بخارى در « كتاب التوحيد » ، مقدمه باب 9 ، « و كان اللَّه سميعاً بصيراً » و پيش از حديث شمارهء 7386 اين حديث را تعليقاً آورده است . همچنين نسائى در سنن الصغرى ( ج 6 ، ص 168 ) ، همو در تفسير ( 590 ) ، ابن ماجه ( 188 و 2063 ) و حاكم ( ج 2 ، ص 481 ) آن را نقل كرده‌اند . حاكم آن را صحيح دانسته و ذهبى با او همرأى شده است . همچنين احمد ( ج 6 ، ص 46 ) ، طبرى در جامع البيان ( ش 33725 ، 33726 ، 33727 و 33728 ) و واحدى در اسباب النزول ( ش 788 و 789 ) آن را آورده‌اند .