تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 355

مساهمون:

ص٣٥٥

رفتند و چون آب كم بود بر سر آن نزاع كردند و سرانجام مهاجران بر انصار چيره شدند و آب را در اختيار گرفتند . پس برخى از انصار خشمگين شدند و نزد عبداللَّه بن ابىرفتند و آنچه را رخ داده بود با او در ميان گذاشتند . او گفت : اين كردهء خود شماست ! اگر بر آنان كه همراه اويند خرج نمىكرديد از پيرامون او مىپراكندند . ما اگر به مدينه بازگرديم آن كه عزيزتر است آن را كه خوارتر است از شهر بيرون براند . خبر به عمر رسيد و او آن را به پيامبر صلى الله عليه و آله اطلاع داد . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود سپاهيان آمادهء كوچيدن شوند ، تا بدين طريق درگيرى با هم را از ياد ببرند و به كارى ديگر مشغول گردند . مردم آمادهء كوچيدن شدند و آب را واگذاشتند . [ از آن سوى ] پيامبر صلى الله عليه و آله عبداللَّه پسر عبداللَّه بن ابى را كه به خواست خدا مردى درستكار بود ، به حضور خواست و به او فرمود : « آيا نمىدانى از پدرت به من چه خبرى رسيده است ؟ او گفته است : اگر به مدينه برگرديم آن كه عزيزتر است آن را كه خوارتر است از شهر بيرون براند . عبداللَّه گفت : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، در نقل اين خبر راست گفته‌اند . اما او [ : پدرم ] دروغ مىگويد ؛ عزيزتر تويى و او خود خوارتر است . اگر اراده بفرمايى سر او را به حضور مىآورم . انصار مىدانند هيچ فرزندى آن اندازه كه من به او خوبى كنم به پدر خود خوبى نكرده است ، اما اگر تو بفرمايى او را مىكشم . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : « من تو را به ناخرسندى و نافرمانى پدرت فرمان نمىدهم » . سپس او را در اين باره هشدار داد . اينجا بود كه خداوند آيات اذا جَاءَكَ الْمُنافِقُون . . . « 1 » را فرود فرستاد . « 2 » 742 - موسى بن اسماعيل براى ما نقل كرد و گفت : حماد بن سلمه ، از عطاء بن سائب ، از شعبى نقل كرد كه حباب پسر عبداللَّه بن ابَىّ به درون قبر او رفت و پيامبر صلى الله عليه و آله بر كنار قبر نشسته بود . مردم مىگفتند : حباب ! فلان كار را بكن . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود « حباب يك شيطان است تو عبداللَّه هستى » . « 3 »

هامش
( 1 ) . منافقين / 1 .
( 2 ) . حديث مرسل ، اما به گواهى احاديث پيشين حسن است .
( 3 ) . حديث مرسل است . منابع ياد شده در ذيل شماره 647 آن را نقل كرده‌اند .