تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 356

مساهمون:

ص٣٥٦

743 - ابراهيم بن منذر ، از ابووهب براى ما نقل كرد كه گفته است : ليث گفت : پيامبر صلى الله عليه و آله از پسر عبداللَّه بن ابىپرسيد : نام تو چيست ؟ گفت : حباب . فرمود « حباب نام يك شيطان است ، نام تو عبداللَّه است » . هنگامى كه كاروانيان به مدينه نزديك شدند عبداللَّه مهار شتر عبداللَّه بن ابى را گرفت و گفت : به خداوند سوگند نمىتوانى به مدينه وارد شوى مگر آن كه رسول خدا صلى الله عليه و آله تو را اجازه فرمايد ، تا خود بدانى كه چه كسى عزيزتر و چه كسى خوارتر است . مردم همچنان مىآمدند و در آنجا توقف مىكردند ، تا هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد . پرسيد : اين تجمع براى چيست ؟ ماجرا را با او گفتند . فرمود : « به او فرمان دهيد راه وى را باز كند » . راوى گويد : چون مردم به مدينه آمدند رسول خدا صلى الله عليه و آله بلال را خواست و به وى فرمود : « اى بلال ، برخيز [ و به مسجد برو ] و پسِ گردن منافقان را بگير و آنان را از مسجد بيرون بينداز » . گفت : باشد ، اى رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : « ابن ابى بن سلول و فلانى و فلانى » بلال اين كار را انجام داد ، پس گردن عبدالله بن ابى را گرفت و او را از مسجد بيرون انداخت . عمر عبداللَّه را بيرون مسجد ديد كه رنگ از صورتش پريده و پريشان حال است . گفت : اى عبداللَّه ، تو را چه شده است ؟ گفت : نمىدانم ما و شما چه مسأله‌اى داريم . ما آن گونه كه نماز مىخوانيد نماز مىخوانيم ، همان گونه كه قرآن مىخوانيد قرآن مىخوانيم و آن سان كه انفاق مىكنيد انفاق مىكنيم ! عمر گفت : پس چرا اين گونه ؟ گفت : پيامبر صلى الله عليه و آله فرمان داده و [ بلال ] پس گردن مرا گرفته و مرا از مسجد بيرون رانده است . عمر گفت : برگرد تا رسول خدا صلى الله عليه و آله برايت آمرزش بطلبد . اما او روى برگرداند و گفت : عجب ! از چه چيزى برايم آمرزش بخواهد ؟ آيا سخن ناروايى گفته‌ام تا در مورد آن برايم آمرزش بخواهد ؟ آنجا خداوند آيات وَ اذا قيلَ لَهُمْ تَعالَوا يَسْتَغْفِرْلَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوا رُؤُوسَهُمْ « 1 » را تا آخر نازل كرد . « 2 »

هامش
( 1 ) . منافقين / 5 : چون بديشان گفته شود بياييد تا پيامبر صلى الله عليه و آله خدا برايتان آمرزش بخواهد سرهاى خود رابرمىگردانند .
( 2 ) . حديث معضل است ؛ چنان كه ابن حجر در تقريب مىگويد ، ليث پسر سعد ، راويى ثقه ، دقيق و آگاه است . يادآور مىشود احاديث پيشين اين حديث را گواهى مىكند .