تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 333

مساهمون:

ص٣٣٣
امسى الجلابيب قد عزوا و قد كثروا * و ابن الفريعة امسى بيضة البلد « 1 »
آغاز مىشود در كنايه به قبايلى كه براى اسلام آوردن ، به حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله مىرسيدند گفت . مردى از بنى سليم كه اين شعر را شنيد خشمگين از آنچه حسان گفت . آهنگ او كرد و بر او ضربت شمشير نواخت ، تا جايى كه برخى گفتند او را كشت . اين ماجرا را نيز كسى جز صفوان بن معطل نديد . به ما رسيده است كه آن مرد سلمى حسان را به شمشير زد ، اما رسول خدا صلى الله عليه و آله دست او را بدين سبب قطع نكرد . تنها فرمود : او را بگيريد و اگر حسان بميرد بكشيد . او را گرفتند . اسير كردند و دربند كشيدند . خبر به سعد بن عباده رسيد . همراه با كسان خاندان خود بيرون آمد و گفت : اين مرد را رها كنيد . اما سخن او را نپذيرفتند . عمر [ كه شاهد بود ] گفت : آيا كسان رسول خدا صلى الله عليه و آله را ناسزا مىگوييد و مىآزاريد و آنگاه مدعى مىشويد كه او را يارى داده‌ايد ؟ سعد براى رسول خدا صلى الله عليه و آله و خاندان او خشمگين شد و به ياريشان برخاست و [ خطاب به كسانى كه آن مرد سلمى را در بند كرده بودند ] گفت : آن مرد را رها كنيد . اما باز هم نپذيرفتند تا جايى كه نزديك بود ميان آنها جنگى درگيرد . سرانجام او را رها كردند . سعد او را نزد خاندان خود برد ، او را جامه پوشانيد و سپس رها كرد . به ما رسيده است كه آن مرد سلمى براى نماز خواندن به مسجد رفت . آنجا رسول خدا صلى الله عليه و آله او را ديد و فرمود : « هر كس تو را جامه پوشانده است خداوند از جامه‌هاى بهشت بر تن او بيارايد » . گفت : سعد بن عباده اين جامه را بر من پوشانده است . اما عبداللَّه بن ابىّ [ در اين ماجرا به مردم ] گفت : اگر شما براى اين سبك‌خردان كه هيچ چيز نداشتند خرج نمىكرديد ، امروزه بر گردهء شما سوار نمىشدند ! هيچ كس همراهىشان نمىكرد و به طوايف خود مىپيوستند و پى زندگى مىرفتند . اگر ما به مدينه برگرديم ، آن كه عزيزتر است آن را كه خوارتر است از اين شهر بيرون خواهد راند . خداوند اين سخن عبداللَّه را در نامهء عمل او نوشت . مردى از بنى حارث بن خزرج ؛ يعنى
هامش
( 1 ) . آن غريبان رو به فزونى نهاده و عزت يافته‌اند ، و ابن‌فُرَيعه در اين شهر تنها شده است .