تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 331

مساهمون:

ص٣٣١

705 - محمد بن حُمَيد براى ما نقل كرد و گفت : سلمة بن فضل ، على بن مجاهد و ابراهيم‌بن مختار ، از محمد بن اسحاق ، از يحيى بن عباد ، از پدرش ، از عايشه نقل كرده‌اند كه گفته است : پس از آن كه آن ماجراى گردنبند رخ داد ، تهمت پردازان ، آن سخنان گفتند . در سفرى ديگر همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله رفتم و اين بار نيز گردن‌بندم گم شد و جستن آن به درازا كشيد و سپيده دميد . پس از ابوبكر در اين باره سخن‌ها شنيدم . گفت : در هر سفرى تو مايهء بلا و رنجى و مردم در سفر آب به همراه ندارند . پس خداوند تيمم را اجازه فرمود و آيات تيمم را نازل كرد . آنگاه ابوبكر گفت : اى دخترم ، اينك به خداوند سوگند دانستم كه تو مباركى . « 1 » 706 - عثمان بن عمار براى ما نقل كرد و گفت : يونس ، از زهرى ، از عبيداللَّه بن عبداللَّه بن عتبه نقل كرد كه عمار بن ياسر مىگفته است : اجازه‌اى كه خداوند درباره جواز تيمم به خاك نازل فرمود در شبى بود كه عايشه - كه همراه پيامبر صلى الله عليه و آله بود - به جست و جوى گردن‌بند جزع اظفار خود مشغول شد و اين كار تا پاسى از شب به درازا كشيد و مردم از ادامهء مسير بازماندند ، در حالى كه آبى براى وضو و خواندن نماز همراه نداشتند . ابوبكر نزد عايشه آمد و بر او تغير كرد و گفت : تو مردم را از رفتن بازداشته‌اى و آنها آبى براى وضو گرفتن ندارند . پس خداوند رخصت شرعى مبنى بر تيمم بر خاك پاك را نازل كرد . آنگاه كه آيه نازل شد ابوبكر به عايشه گفت : دخترم ! تو چنان كه من دانستم مباركى . « 2 » 707 - ابوعمران دارى براى ما نقل كرد و گفت : معمر بن ميسرة بن اسحاق ، از سعيد بن جبير حديث كرد كه گفته است : نزد عايشه از حسان نامى برده شد و حاضران از او به بدى ياد كردند . عايشه گفت : او را دشنام مگوييد . گفتند : اى مادر مومنان ، آيا او از آنها

هامش
( 1 ) . بخارى ( 334 ، 525 ، 3676 ، 4607 ، 4844 ) ، مسلم ( ص 367 ، ح 108 ) ، نسائى در سنن صغرى ( ج 1 ، ص 163 ) ، همو در تفسير ( 127 ) ، مالك ( ج 1 ، ص 53 ، ح 89 ) ، بيهقى ( ج 1 ، ص 204 ) ، واحدى در اسباب النزول ( ش 317 ) و طبرى در جامع البيان ( ج 5 ، ص 96 ) اين حديث را نقل كرده‌اند .
( 2 ) . ابوداوود ( 320 ) ، نسائى ( ج 1 ، ص 167 ) ، احمد ( ج 4 ، ص 263 ) ، بيهقى ( ج 1 ، ص 208 ) ، ابن جرير ( ج 5 ، ص 72 ) ، واحدى در اسباب النزول ( ش 318 ) اين حديث را نقل كرده‌اند و سيوطى در درّ المنثور آن را به ابن جرير و بيهقى نيز نسبت داده است .