تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 332

مساهمون:

ص٣٣٢

نيست كه خداوند دربارهءشان فرموده است : إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفَاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ « 1 » ؟ گفت : آيا اين عذاب سخت نيست‌كه چشمانش كور شده است ؟ « 2 »

داستان عبداللَّه بن ابىّ بن سَلُول

708 - ابراهيم بن منذر براى ما نقل كرد و گفت : محمد بن فليح ، از موسى بن عقبه ، از ابن شهاب حديث كرد كه گفته است : در غزوهء بنى مصطلق ، عبداللَّه بن ابىّ در رأس گروهى از منافقان با رسول خدا صلى الله عليه و آله همراه شد . چون ديد گويا خداوند رسول خود و اصحاب او را پيروز مىكند در يكى از منزلگاه‌هايى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرود آمده بود ، گروه عبداللَّه بن ابىّ دربارهء آن حضرت سخنانى ناروا بر زبان آوردند . در ميان اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله مردى - كه تصور مىكردند - از بنى ثعلبه است به نام جعال و نيز مردى ديگر از بنى غفار بود كه او را جهجاه مىگفتند . اين دو صدا به نزاع بلند كردند و جهجاه بر منافقان پرخاش كرد و به گفته‌هاى آنان پاسخ گفت . نقل مىكنند جهجاه كه اجير عمر بن خطاب بود ، اسب او را براى آب خوردن آورد و از آن سوى ، جعال نيز اسب عبداللَّه بن ابىّ را آورده بود . چون به آب رسيدند براى اين كه كدام زودتر اسب خود را به كنار آب ببرد و سيراب كنند با همديگر به نزاع پرداختند و دست به گريبان شدند . عبداللَّه بن ابىّ [ كه اين صحنه را ديد ] گفت : اين پاداشى است كه به ما دادند ! ما آنان را پناه داديم و از ايشان دفاع كرديم و اينك همين‌ها با ما مىجنگند . آنچه ميان جهجاه غفارى و جوانان انصار رخ داده بود ، به حسان بن ثابت رسيد او خشمگين شد و همان شعر خود را كه با بيت :
هامش
( 1 ) . نور : 19 ، كسانى كه دوست دارند كه زشتكارى در ميان آنان كه ايمان آورده‌اند ، بگسترد براى آنان در دنياو آخرت عذابى پر درد خواهد بود .
( 2 ) . سند اين حديث حسن است .
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 332 | ابن شبة النميري / صابرى