تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 303

مساهمون:

ص٣٠٣
سعد بن عباده ، بزرگ خزرج نيز برخاست . او پيشتر مردى درستكار بود ، اما تعصب او را به آن داشت كه بگويد : به دين خدا سوگند ، تو دروغ مىگويى . نه او را مىكشى و نه بر كشتن او توان دارى . اسيد بن حضير به پاسخ برخاست و گفت : تو دروغ مىگويى . به دين خدا سوگند او را مىكشم . تو منافقى و از منافقان دفاع مىكنى . راوى گويد : دو طايفه اوس و خزرج در حالى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله بر منبر بود با همديگر بگو مگو كردند تا جايى كه نزديك بود دست به شمشير برند . راوى گويد : رسول خدا صلى الله عليه و آله از منبر فرود آمد و مردم را به آرامش دعوت كرد تا آن كه ساكت شدند و او خود نيز خاموش شد . عايشه گويد : آن روز را هم به گريه سپرى كردم تا جايى كه نه اشكى در چشمانم ماند و نه خواب با ديدگانم آشنا شد . يك شبانه روز پدر و مادرم نزد من بودند و همچنان مىگريستم ، به اندازه‌اى كه گمان مىكردم گريه جگرم را سوراخ كند . در همان حال كه نزد پدر و مادرم بودم و مىگريستم زنى از انصار اجازهء ورود خواست . او را اجازهء ورود دادم ، در كنار نشست و همراهم گريست . گويد : در همين حال رسول خدا صلى الله عليه و آله به درون آمد و در كنارم نشست . او از روزى كه دربارهء من اين تهمت را گفته بودند در بر من ننشسته بود و يك ماه هم مىگذشت كه هيچ وحيى دربارهء من به وى نرسيده بود . عايشه گويد : او خدا را گواه گرفت و سپس فرمود : « بارى ! اى عايشه ، دربارهء تو چنين و چنان به من رسيده است ؛ اگر بىگناه باشى خداوند تو را تبرئه خواهد كرد و اگر هم گناهى خرد انجام داده‌اى از خداوند آمرزش بخواه و به درگاه او توبه كن ، كه بنده چون به گناه خود اعتراف و توبه كند خداوند توبه او بپذيرد » . چون سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله به پايان رسيد سرشك از ديده‌ام فرو نشست و ديگر حتى يك قطره اشك نديدم . آنگاه به پدرم گفتم : از جانب من آنچه را گفته است پاسخ ده . پدرم گفت : به خداوند سوگند نمىدانم به رسول خدا صلى الله عليه و آله چه بگويم . به مادرم گفتم : از جانب من آنچه را گفته است