645 - ابوغسان برايم نقل كرد و گفت : مردم در مدينه گرفتار بيمارى شدند . زنى باديه نشين دست فرزند خود را گرفت و در حالى كه بيت زير را بر زبان داشت از اين شهر بيرون رفت . [ يا رب باعد عنّي مِنْ ضِرار ] مِنْ مَسجد الرّسول ذِي المنار « 1 » 646 - گفت : عبدالعزيز بن عمران ، از محرز بن جعفر برايم نقل خبر كرد و گفت : حسان بن ثابت بر حارث بن عمرو بن ابىثمر وارد شد . حارث او را گرامى بداشت و ضيافت داد و عيشى برايش فراهم ساخت . حسان گفت :
يُغدى عَليّ بإبْريق ومِسْمَعَةٍ * إنّ الحِجاز حَليفُ الجُوع والبُؤْس « 2 »
647 - گفت : عبدالعزيز بن عمران برايم حديث كرد كه لبيد به مدينه آمد و يك سال در آنجا در ميان بنى نضير اقامت كرد . او هنگامى كه مدينه را ترك مىگفت همانند يك نى باريك بود . بنى جعفر كه او را ديدند گفتند : اى لَبيد ، تو در حالى از ميان ما رفتى كه چون شترى پروار شده بودى و اكنون كه باز مىگردى به سان تيرى تراشيدهاى ! او در پاسخ اين ابيات را بر زبان آورد :
يقول بنو أمّ البنين ، وَقَدْ بَدا * لهم زور جَنبي من قميصى وَمِنْ جِلْدي
دفعناك في أرض الحجاز كأنما * دفعناك فحلا فوقه قزع اللَّبْد
فصافحتَ حمّاه وداء ضلوعه * وخالطتَ عيشاً مسّه طرف الحَصْد
فأُبْتَ وَلم نَعْرفك إلا تَوَهُّماً * كأنّك نِضوٌ من مزينة أو نهد « 3 »
هامش
( 1 ) . پروردگارا ، بيمارى و سختى از من و از مسجد الرسول كه مناره دارد دور ساز !
( 2 ) . صبحگاهان برايم جامى و رامشگرى مىآورند ، در حالى كه حجاز همدم گرسنگى و تيره بختى است .
( 3 ) . آنگاه كه لاغرى پهلويم از پيراهن و پوستم براى فرزندان ام البنين آشكار شده بود به من مىگفتند . ما تو را در حالى به سرزمين حجاز فرستاديم كه به سان شترى نر كه هنوز موى از او نتراشيده باشند قوى پيكر بودى . اما در آنجا با تب و بيمارى آن سرزمين همدم شدى و با زندگى درآميختى كه شانهء خشكسالى به آن خورده بود . اما به وضعى بازگشتى كه تو را جز به گمان نمىشناسيم ، و گويا كه تيرى تراشيده شده از تيرهاى