تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 272

مساهمون:

ص٢٧٢

مىروند ، سپس باز مىگردند و آن را آباد مىكنند تا آن كه پر از سكنه و ساخته شود . سپس ديگر بار از آن بيرون مىروند و هرگز باز نمىگردند » . « 1 » جابر از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرد كه فرموده است : « روزى مىرسد كه سوارى در جوار وادى مدينه بايستد و بگويد : در اين شهر جمع فراوانى از مؤمنان بوده‌اند » . « 2 »

اشعارى كه درباره مدينه به اشتياق آن سروده شده است

عبداللَّه بن عامر بن كريز راه دريا در پيش گرفته و دور شده بود . يكى از همراهان ، دلتنگ مدينه شد ، و عبداللَّه اين اشعار را بر زبان آورد :
بكَى صاحبي لمّا رأى الفُلْكَ قَدْ مَضَتْ * تهادى بنا فوق ذى لجج خضر وحَنّ إلى أهل المدينة حنّه * لمصر وهيهات المدينة من مصر فقلتُ له لاتبك عينك إِنما * تقرّ قراراً من جهنّم في البحر « 3 »

نُفَيلة بن منهال ابيات زير را سروده است . او از كسانى بود كه در سپاه سعد بن ابىوقاص در قادسيه حضور يافتند . برخى نيز نام او را بُقَيله گويند . در كتابى ديدم كه اين اشعار را به ابومنهال اشجعى اصغر « 4 » نسبت داده و در آغاز و انجام آن چند بيتى افزوده است . در آغاز آن چنين زيادتى آورده است :

هامش
( 1 ) . سند حديث ضعيف است ؛ مشتمل است بر ابن لهيعه كه او را ضعيف دانسته‌اند .
( 2 ) . بنگريد به : وفاء الوفا ، به تحقيق محمد محيى الدين عبدالحميد ، ج 1 ، ص 122 .
( 3 ) . دوستم چون ديد كشتى روان شده است و ما را به فراز موج‌هاى نيلگون پيش مىبرد گريست . و دلتنگ مردمان مدينه شد ، آن سان كه هر كس براى شهر و آبادى خويش دلتنگ شود و اما آن مدينه ، خود ، آباديى ديگر است و هيچ آبادى به پاى آن نرسد . دوستم را گفتم گريه مكن كه اينك چشمانت به ديدن دوزخى كه در اين درياست روشن مىشود .
( 4 ) . اصفهانى در اغانى ( ج 6 ، ص 114 ) مىنويسد : ابن زبير به كار گفته : اين شعر به تمامى از آنِ ابومنهال نفيلهءاشجعى است . او گويد : از يكى از اصحاب شنيدم كه مىگويد : اين شعر از معمر بن عنبر هذلى است . اما درست آن است كه برخى از اين ابيات از ابن هرمه است كه در ستايش عبدالواحد بن سليمان گفته است .