تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 199

مساهمون:

ص١٩٩
ابوهريره شنيده است كه مىگويد : از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه مىفرمايد : « سوگند به آن كه جانم به دست اوست ، مباد وارثانم چيزى از تَرَكَه‌ام را قسمت كنند ؛ آنچه بر جاى گذاشتم صدقه است . » اين صدقه در اختيار على [ عليه السلام ] بود و عباس بر آن دست تسلط نهاد و در همين باره دعوايشان بود . عمر از اين كه آن را ميانشان قسمت كند خوددارى ورزيد تا اين كه عباس از آن روى بر تافت و يكسره در اختيار على [ عليه السلام ] قرار گرفت . سپس در اختيار حسن بن على [ عليه السلام ] ، آنگاه حسين ، سپس على بن حسين [ عليه السلام ] و حسن بن حسن بود و ميان اين دو دست به دست مىشد . سپس به دست زيد بن على افتاد و اين همه در حالى صورت پذيرفت كه صدقه [ : وقف از سوى ] رسول خدا صلى الله عليه و آله بود . « 1 »

نزاع آوردن على ( ع ) و عباس نزد عمر

563 - عثمان بن فارس براى ما نقل كرد وگفت : يونس ، از زهرى ، از مالك بن اوس‌بن حدثان نقل كرد كه روزى به هنگام بالا آمدن آفتاب ، عمر او را خواست . او مىگويد : بر عمر در حالى كه بر لبه تختى ، بى آن كه فرش بر آن باشد نشسته بود و تنها بر بالشى از خاك تكيه داشت وارد شدم . گفت : اى مالك ، از خاندان تو شمارى از خانواده‌ها به مدينه آمده‌اند و من فرموده‌ام رضخ را به آنان بدهند . تو آن را ميانشان قسمت كن . گفتم : اى اميرمومنان ، غير مرا بدين كار فرمان ده . گفت : اى مرد ! آن را قسمت كن ! مالك مىگويد : ما سرگرم گفتگو بوديم كه ناگهان يَرْفَأ به ميان ما آمد و گفت : آيا روا مىدارى عثمان ، عبدالرحمان ، سعد و زبير همراه شوند ؟ آنان اجازه مىخواهند . گفت [ : مقصود آن كه عمر گفت ] : آرى . پس آنان را اجازه داد . راوى گويد : پس يَرْفَأ اندكى ايستاد و آنگاه ديگر باره گفت : آيا اجازه مىدهى على و عباس هم درآيند ؟ آنها اجازه مىخواهند . گفت : آرى . پس آنها را نيز اجازه داد . چون آن دو درآمدند عباس گفت : اى امير مؤمنان ، ميان من و اين ، داورى كن - مقصودش على [ عليه السلام ] بود و اين دو با همديگر بر سر صافيه‌هايى كه خداوند از اموال و املاك بنى نضير نصيب
هامش
( 1 ) . منابع اين حديث همان منابع حديث پيشين و سند حديث صحيح است .