ديد قطعهاى بجاد « 1 » بافته از مو برداشت و عورت خود با آن پوشاند . سپس به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله و همراهانش رفت ، مهار مركب رسول خدا صلى الله عليه و آله را گرفت ، آن را پيش مىبرد و چنين مىخواند : هذا ابوالقاسم فاستقيمي « اين ابوالقاسم است ، درست بايست . » تَعَرَّضي مدارجاً وَسُومي « گام به گام از پيچ و خم راه بگذر و پيش برو . » تَعَرُّضَ الجوزاء للنجوم « آن سان كه صورت جوزاء براى ستارگان از اين سمت بدان سمت شود . » گويد : اين ابيات را عبدالعزيز براى يسار غلام بُرَيدَة بن خصيب نقل كرده و بنابراين يا اين شعر از يكى از اين دو ( : عبداللَّه و عبدالعزيز ) است و ديگرى بدان تمثل جسته و يا آن كه اساساً از فرد سوّمى است و هر دو بدان تمثل جستهاند . عبدالعزيز راوى ، در حديثهايش غلط فراوان داشت ؛ زيرا او كتابهاى خود را سوزانده بود و با تكيه بر حافظهاش نقل حديث مىكرد . عبدالعزيز گويد : پس از آن كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به مدينه هجرت كرد زمانى ذوالبجادين بيمار شد و پيامبر صلى الله عليه و آله خود از او عيادت كرد . پس از چندى كه او درگذشت پيامبر صلى الله عليه و آله خود او را كفن كرد ، بر او نماز خواند و به درون قبرش نزول فرمود . « 2 »
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 127
مساهمون: ابن شبة النميري
ص١٢٧
هامش
( 1 ) . نوعى پارچهء راه راه مخصوص است كه اعراب براى تن پوش از آن استفاده مىكردند . بنگريد به : اقربالموارد ، ج 1 ، ص 30 - م .
( 2 ) . ماجراى ذوالبجادين در اسد الغابه ( ج 3 ، ص 122 ) آمده و در اصابه ( ج 2 ، ص 330 ) نيز چنين نقل شده است : عمر بن شبه از طريق عبدالعزيز بن عمران نقل كرده كه گفته است : رسول خدا صلى الله عليه و آله جز در قبر پنج تن نزول نفرمود ، كه عبداللَّه مزنى ذوالبجادين يكى از آنهاست . گويد : رسول خدا صلى الله عليه و آله در مسير هجرت به جايى رسيد كه راه دشوار شد . در اين هنگام ذوالبجادين آن حضرت را ديد . به پدر خود گفت : مرا بگذار تا او را راه نمايم . پدرش اجازه نداد و حتى جامههاى او را برگرفت و وى را برهنه واگذاشت . عبداللَّه بجادى مقدارى موى برداشت و عورت خود بدان پوشاند . . . متن حديث .
همچنين در اين باره بنگريد به : وفاء الوفا ، ج 2 ، ص 87 .
ناگفته نماند همان گونه كه چند بار يادآور شدهايم ، عبدالعزيز كه از رجال اين حديث است ، جاعل حديث بوده است .