تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 126

مساهمون:

ص١٢٦

راويى گويد ، او خود چاهى كند و در هشت ذراعى سنگى شكسته يافته كه در قسمتى از آن چنين نوشته شده بود : « ام سلمه همسر رسول خدا صلى الله عليه و آله » و او از اين نشانى قبر را شناخت . بعدها محمد بن زيد بن على كسان خود را وصيت كرد كه او را درست در همين جا به خاك بسپارند و قبرى به عمق هشت ذراع برايش بكنند . پس از درگذشت او همين گونه كندند و او را در همان گودال به خاك سپردند . 361 - در نوشته‌اى ديدم كه از ابوغسان نقل مىكرد - البته من خود از او نشنيدم - و نيز از عبدالعزيز بن عمران ، از عمويش محمد بن عبدالعزيز ، از ابن شهاب ، از ابوسلمة بن عبدالرحمان ، از پدرش نقل شده كه گفته است : چون ابراهيم پسر رسول خدا صلى الله عليه و آله درگذشت فرمود او را نزد عثمان بن مظعون به خاك بسپارند . از آن پس مردم به بقيع علاقه‌مند شدند ، درختانى را كه آنجا بود قطع كردند و هر قبيله قطعه‌اى براى خود برگزيد و از همين جا بود كه هر قبيله‌اى قبرهاى خود را مىشناخت . « 1 » 362 - عبدالعزيز گويد : پس از درگذشت خديجه فرزند او در دامن رسول خدا صلى الله عليه و آله بود . چون اين فرزند درگذشت برايش در وسط راهى كه ميان كوچهء عبدالدار ، كه در خانه‌شان به آن گشوده مىشود ، و بقيع غرقد كه امروزه بنى هاشم را در آن به خاك مىسپارند ، قبر مىكند . رسول خدا صلى الله عليه و آله او را كفن كرد و سپس خود به درون قبرش رفت . پيامبر صلى الله عليه و آله تنها به درون پنج قبر نزول فرموده بود : سه قبر از آن سه زن ، و دو تاى ديگر از آن ، دو مرد ؛ يكى از قبرها در مكه و چهار تاى ديگر در مدينه : قبر خديجه همسر آن حضرت ، قبر عبداللَّه مزنى مشهور به عبداللَّه ذوالبجادين ، قبر امّ رومان مادر عايشه بنت ابىبكر ، قبر فاطمه بنت اسد بن هاشم مادر على [ عليه السلام ] . اما داستان ذوالبجادين از اين قرار است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در راه مهاجرت از مكه به مدينه پس از گذشتن از گذرگاه كوهستانى الغابر ، به قسمتى ناهموار و دشوار رسيد . در اين هنگام ذوالبجادين آن حضرت را ديد . به پدر خود گفت : بگذار بروم و راهنماييشان كنم . اما پدرش نپذيرفت و حتى جامهء او را از آن كند و برهنه‌اش گذاشت . عبداللَّه كه چنين

هامش
( 1 ) . سند حديث سست است ؛ مشتمل است بر عبدالعزيز بن عمران و او جاعل حديث است .