قبر عثمان بن عفان
342 - على بن محمد ، از مردى ، از زهرى براى ما نقل كرد كه گفته است : امّ حبيبه دختر ابوسفيان آمد و بر در مسجد ايستاد و گفت : يا راه را بر من مىگشاييد كه اين مرد را در اينجا به خاك بسپارم يا از محرم پيامبر صلى الله عليه و آله حجاب برمىگيرم . پس راه بر او گشودند . اما چون شبانگاه شد جبير بن مُطْعم ، حكيم بن حِزام ، عبداللَّه بن زبير ، ابوجهم بن حذيفه و عبداللَّه بن حِسْل آمدند ، جنازه را برداشتند و به بقيع بردند . در آنجا ابن بحره - و گفته مىشود ابن نحره ساعدى - مانع دفن او شد . از همين روى او را به حُشّ كوكب - نام باغى در مدينه - بردند و جبير بر او نماز خواند و او را به خاك سپردند و برگشتند . « 2 » 343 - على بن دابه ، از شرحبيل بن سعد برايم نقل كرد و گفت : عبدالرحمان بن ازْهر گفت : من در هيچ چيز از مسأله عثمان دخالت نكردم و در خانه خود بودم كه مُنذِر پسر زبير به سراغم آمد و گفت : عبداللَّه تو را مىخواهد . نزد او كه در كنار جوال گندمى نشسته بود رفتم . گفت : آيا مىتوانى عثمان را دفن كنى ؟ گفتم : من در هيچ چيز از قضاياى او شركت نكردهام و اين كار را هم نمىخواهم . پس كسانى ديگر كه معبد بن معمر در جمعشان بود جنازه را برداشتند و به بقيع بردند . در آنجا جَبَلَة بن عمرو ساعدى آنان را مانع شد . پس او را در حالى كه عايشه دختر عثمان نيز آنان را همراهى مىكرد و چراغى در چراغدان در دست داشت به حُشّ كوكب بردند . مِسْور بن مَخْرَمَه بر او نماز خواند و سپس برايش قبرى كندند . چون او را به قبر نزديك كردند ، دخترش فريادى كشيد . پس به هنگام دفن به لحد او خشت ننهادند و تنها بر او خاك ريختند و بازگشتند .