امام عليه السّلام فرمود : اى عمار ، و به هرزبانى . « 1 »
* احمد بن محمد بن عيسى ، از حسين بن سعيد و محمد بن خالد برقى ، از نضر بن سويد ، از يحيى بن عمران حلبى ، از اخو مليح روايت كرده كه گفته است : ابو يزيد فرقد برايم نقل كرده و گفته است : نزد امام صادق عليه السّلام بودم كه ايشان غلامى غير عرب را در پى كارى فرستاد . چون آن غلام بازآمد به تغيير دادن نامه يا پيامى كه همراه داشت پرداخت ، ولى اين تغييرها امام عليه السّلام را سرگردان نمىساخت .
آن غلام تا جايى ادامه داد كه گمان كردم امام عليه السّلام بر او خشم خواهد آورد . اما امام عليه السّلام فرمود : به هرزبانى كه مىخواهى سخن بگوى . من مقصود تو را مىفهمم . « 2 »
* احمد بن محمد بن عيسى و محمد بن عبد الجبار ، از محمد بن خالد برقى ، از فضالة بن ايوب ، از يكى از مسمعها يعنى مسمع بن عبد الملك ملقب به كردين دربارهء امام صادق عليه السّلام روايت كرده و گفته است : در حالى كه اسماعيل فرزند امام صادق عليه السّلام نزد او بود و در شرايطى كه ما در آن زمان او را امام پس از پدرش مىدانستيم به حضور امام عليه السّلام رسيديم .
راوى در حديثى بلند از اين سخن به ميان آورده كه از امام صادق عليه السّلام شنيده است دربارهء اسماعيل خلاف آنچه مىپنداشتيم شنيديم .
[ راوى در ادامه گويد : ] سپس نزد دو تن از كوفيان كه به امامت اسماعيل معتقد بودند رفتم و آنان را از آنچه شنيده بودم آگاهاندم .
يكى از آنان گفت : گوش مىسپارم و فرمان مىبرم و خرسندم . اما ديگرى دست در گريبان برد و گريبان دريد و گفت : نه ، به خدا سوگند ، نه .
نه گوش مىسپارم ، نه خرسند مىشوم و نه فرمان مىبرم مگر آنكه خود از امام بشنوم .
سپس آهنگ ديدار امام كرد و من نيز در پى او روانه شدم . چون بر در سراى رسيديم ، اجازه خواستيم . امام عليه السّلام مرا اجازه فرمود و من پيش از آن مرد كوفى به درون رفتم . آنگاه به او اجازه داد .
هامش
( 1 ) . روايت را بنگريد در : بصائر الدرجات ، ص 353 ؛ مناقب آل ابى طالب ، ج 3 ، ص 347 ( با عبارت « مظ اللّه و كسا و لسحه بساطورا » ) ؛ بحار الانوار ، ج 26 ، ص 191 و ج 47 ، ص 80 - م .
( 2 ) . روايت را بنگريد در : بصائر الدرجات ، ص 358 ؛ الخرائج و الجرائح ، ج 2 ، ص 759 ؛ الفصول المهمه ، ج 1 ، ص 417 ؛ بحار الانوار ، ج 26 ، ص 192 و ج 47 ، ص 85 و 119 - م .