داستان امام صادق عليه السّلام و منصور دوانيقى
* . . . « 1 » بر تخت خود نشست ، تاج بر سر نهاد و سپس به حاجب خويش گفت : در پى ابو عبد اللّه بفرست .
كسى نزد امام صادق عليه السّلام فرستادند . امام عليه السّلام برخاست و به مجلس منصور درآمد . چون امام عليه السّلام منصور و آن مردان را ديد كه در برابر آماده شده بودند ، دستان خويش را به آسمان بلند كرد و سخنانى گفت كه برخى آشكار بود و برخى آهسته . سپس فرمود : وه كه بىخبريد ! من همانم كه در روزگار موسى سحر پدران شما را ابطال كردم و من همانم كه سحر شما را نيز باطل كنم .
امام آنگاه به صداى بلند فرياد زد : يورش آوريد .
پس هريك از آن شيران تصوير بر آنكس كه آنها را به تصوير كشيده بود پريدند و ايشان را دريدند .
منصور هم از تخت خود فروافتاد ، در حالى كه مىگفت : اى ابو عبد اللّه ، مرا ببخشاى ؛ كه به خدا سوگند ديگر بار چنين نخواهم كرد .
امام عليه السّلام نيز فرمود : تو را بخشودهام .
راوى گويد : پس آن شيرها به جاى نخست خود و به همان وضع كه بودند بازگشتند .
هامش
( 1 ) . افتادگىاى كه در اينجا وجود دارد و محقق متن عربى نيز بدان تصريح كرده صدر روايتى است كه در برخى از ديگر آثار آمده است . از آن جمله صدر اين روايت در دلائل الامامه طبرى شيعى ( ص 229 ) چنين آمده است :
ابو الحسين محمد بن هارون ، از پدرش برايم خبر نقل كرده كه گفته است : ابو على محمد بن همام برايمان نقل كرده و گفته است : ابو عبد اللّه جعفر بن محمد حميرى ، از احمد بن محمد بن خالد برقى ، از محمد بن هذيل ، از محمد بن سنان برايمان حديث كرده كه گفته است : منصور نزد هفتاد تن از مردمان كابل فرستاد و آنان را به حضور خواست . پس به ايشان گفت : چه غافليد ! شما مدعى هستيد كه از پدران خويش در روزگار موسى عليه السّلام سحر را به ارث بردهايد و مىتوانيد مرد و زن را از همديگر جدا كنيد . ابو عبد اللّه جعفر بن محمد نيز ساحرى به سان شما است . كارى از سحر انجام دهيد . اگر شكوه خود به او بنمايانيد جايزهاى بزرگ و ثروتى فراوان به شما دهم .
پس به جايى كه انجمن منصور در آن برگزار مىشد درآمدند و آنجا برايش هفتاد تصوير از درندگان كشيدند كه نه مىخوردند و نه مىآشاميدند و تنها چند تصوير بودند .
هريك از آنان هم زير تصويرى كه كشيده بودند نشستند . آنگاه منصور بر تخت خود نشست . . . ادامهء حديث .
همين حديث در نوادر المعجزات طبرى شيعى ( ص 149 و 150 ) و مدينة المعاجز بحرانى ( ج 5 ، ص 245 و 246 ) نيز آمده است - م .