تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإختصاص ( اختصاص ) ( فارسى ) — صفحة 280

مساهمون:

ص٢٨٠
مادر آن صد درهم را به پسر داد و وى نيز آن را ستاند . سپس روانه شد تا از خداى روزى بجويد . اما در راه به مرده‌اى برخورد كه چهره‌اى بس نيكو داشت . با خود گفت : پس از اين تجارتى نمىخواهم . اين مرد را برمىدارم ، غسل مىدهم ، كفن مىپوشانم ، بر او نماز مىگزارم و او را به خاك مىسپارم . اين كار را انجام داد و هشتاد درهم را برايش خرج كرد و تنها بيست درهم برايش ماند . آن‌گاه ديگر بار به راه خود ادامه داد تا از خدا روزى بجويد . اما مردى به او روى كرد و گفت : اى بندهء خدا ، تو را آهنگ چه كار است ؟ گفت : آهنگ آن دارم كه روزىاى بجويم . گفت : چيزى دارى كه با آن از خدا روزى بجويى ؟ گفت : آرى ، بيست درهم دارم . گفت : بيست درهم كجا به كارت آيد ! گفت : خداوند اگر بخواهد در چيزى بركت نهد مىنهد . گفت : راست مىگويى . سپس افزود : مىخواهى تو را راهنمايى كنم و با من شريك شوى ؟ گفت : آرى . گفت : ساكنان اين سراى سه روز تو را ميهمان مىكنند . ميهمانشان شو . در اين مدت هرگاه خدمتكار درحالى كه گربه‌اى سياه دارد نزد تو آمد به او بگو : اين گربه را مىفروشى ؟ بر او اصرار كن . سرانجام او را به تنگنا درمىافكنى و به تو مىگويد : آن را به بيست درهم به تو مىفروشم . چون آن را به تو فروخت آن بيست درهم را به او بده . گربه را بگير ، ذبح كن ، سرش را جدا كن و در آتش بسوزان . سپس مغز آن را بردار و آن‌گاه به فلان شهر برو . آن‌جا پادشاهشان كور است . به آنان بگو مىتوانى پادشاه را درمان كنى . مباد آن كشتگان و بر دار شدگان كه مىبينى تو را بترساند ! آنان كسانىاند كه ايشان را در كار درمانش مىآزمود و چون از پس درمان بينا نمىشد آنان را مىكشت . اين وضع تو را نترساند . بگو كه او را درمان مىكنى و با او شرط بگذار و درمانش كن . در نخستين روز فقط يك سرمه به او مىدهى و به تو مىگويد : بيفزاى . اما اين كار را نكن . فرداى آن روز يك سرمهء ديگر به او بده . آنچه دوست دارى خواهى ديد . هم به تو خواهد گفت : بيفزاى . اما تو اين كار را نكن . چون روز سوم شود دوباره چشمش را سرمه كن . آنچه دوست دارى خواهى ديد . باز به تو خواهد گفت : بيفزاى . اما اين كار را نكن . چون پادشاه آن درمان را به كار گرفت و شفا يافت ، به آن مرد گفت : سلطنتم را برايم سودمند كردى و آن را به من بازگرداندى . اينك دختر خويش را به همسرىات درمىآورم . مرد گفت : مرا مادرى نيز هست . پادشاه گفت : تا هنگامىكه خود مىخواهى با ما بمان و هرگاه نيز خواستى برو .
الإختصاص ( اختصاص ) ( فارسى ) — صفحة 280 | الشيخ المفيد / صابرى