راوى گويد : آن مرد يك سال در سرزمين آن پادشاه ماند و او وى را به نيكوترين رفتار و پسنديدهترين سيره تيمار كرد . پس چون يك سال گذشت مرد گفت : من آهنگ رفتن دارم .
پادشاه او را عطايى بسيار داد و از شتر و گوسفند و زاد و توشه و ظرف و كالا هيچ فروگذار نكرد .
آنگاه آن مرد از آن سرزمين بيرون رفت و در راه بازگشت به همانجا رسيد كه آن مرد را ديده بود . ديد آن مرد در همان جا به حال خويش كه سالى پيش بوده نشسته است . پرسيد :
آيا ادب وفا نگزاردم ؟ گفت : مرا دربارهء آنچه گذشته است به حل كن .
راوى گويد : سپس آن مرد آنچه را فراهم آورده بود گردآورد و دو قسمت كرد . آنگاه گفت : اختيار كن . مرد نيز يكى از دو قسمت را انتخاب كرد . مرد جوان ديگر بار پرسيد : آيا اكنون وفا كردهام ؟ گفت : نه . پرسيد : چرا ؟ گفت : آن زن كه گرفتهاى اكنون در سهم تو است . گفت :
راست مىگويى ؛ همهء آنچه در دست من است به جاى آن زن بگير . گفت : نه ، من آنچه را مال من نيست نمىستانم و افزون نمىخواهم .
راوى گويد : پس مرد جوان ارهاى بر سر زن نهاد و گفت : ببر .
اما آن مرد گفت : اكنون وفا كردى ! همهء آنچه به همراه دارى و همهء آنچه آوردهاى از آن تو است . خداوند مرا برانگيخته است تا از جانب آن مرده كه بر كنار گذر بود تو را پاداش دهم .
اينك اينها همه پاداش تو بر آن كار است . « 1 »
حديث مفضّل و آفرينش روح شيعيان از ائمه عليهم السّلام
* محمد بن على گفته است : محمد بن موسى بن متوكل برايم نقل كرده و گفته است : على ابن ابراهيم ، از محمد بن عيسى بن عبيد از ابو احمد ازدى « 2 » ، از عبد اللّه بن فضل هاشمى برايمان نقل كرده كه گفته است : نزد امام جعفر بن محمد صادق عليه السّلام بودم كه مفضل بن عمر وارد شد .
امام عليه السّلام چون مفضل را ديد با او خنديد و فرمود : مفضل ، نزد من آى . به پروردگارم سوگند ، تو را دوست دارم و هركه را كه دوستدار تو است هم دوست دارم . اى مفضل ، اگر همهء ياران من آنچه را تو مىدانى مىدانستند ، هيچ دو كس با يكديگر اختلاف نمىورزيدند .
هامش
( 1 ) . مجلسى در بحار الانوار ( ج 14 ، ص 509 - 512 و ج 71 ، ص 414 - 416 ) اين حديث را نقل كرده است - م .
( 2 ) . مقصود محمد بن ابى عمير است - ح .