تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإختصاص ( اختصاص ) ( فارسى ) — صفحة 204

مساهمون:

ص٢٠٤
دفاع از ستمديده و دادرسى فريادخواهان : راوى گويد : كوفيان گفته‌اند ، روزى سعيد بن قيس همدانى امام على عليه السّلام را در اوج گرما در آستانهء باغى ديد . پرسيد : اى امير مؤمنان ، در اين ساعت ؟ فرمود : تنها بدان هدف بيرون آمده‌ام كه ستمديده‌اى را يارى رسانم يا فريادخواهى را فرياد رسم . در همين حال ، ناگهان زنى سراسيمه و پريشان بدان‌جا رسيد و در برابر امام عليه السّلام ايستاد و گفت : اى امير مؤمنان ، همسرم بر من ستم رانده ، به من تعدى روا داشته و سوگند خورده است كه مرا بزند . با من نزد او بيا . امام عليه السّلام سر خود تكان داد و آن‌گاه سربلند كرد ، در حالى كه مىگفت : هرگز امكان ندارد ، مگر آن‌كه حق ستمديده بىآن‌كه در ادايش ترديدى باشد ستانده شود . سرايت كجاست ؟ زن گفت : در فلان جا است . امام عليه السّلام با او روانه شد تا به سرايش رسيدند . زن گفت : اين سراى من است . راوى گويد : امام عليه السّلام سلام داد . مردى از خانه بيرون آمد كه ازارى رنگى بسته بود . امام عليه السّلام به او فرمود : از خدا پروا كن . تو همسر خويش را ترسانده‌اى . گفت : تو را به اين كار چه كار ؟ به خدا سوگند به دليل اين سخن تو او را آتش مىزنم . راوى گويد : امام عليه السّلام چون روانهء جايى مىشد تازيانه و شمشير با خود برمىداشت و چون كسى به تازيانه محكوم مىشد تازيانه به او مىنواخت و اگر هم كسى به قتل محكوم مىشد به كشتنش مىشتافت . بدين‌سان آن جوان هنوز به خود نيامده بود كه شمشير برهنه بر فراز سر خود ديد و امام عليه السّلام به او فرمود : تو را به معروف امر مىكنم و از منكر بازمىدارم و نيز به اين‌كه حق شناخته شده [ آن زن ] را به او بازگردانى . توبه كن و گرنه تو را مىكشم . راوى گويد : از آن سوى مردم در حالى كه دربارهء على عليه السّلام مىپرسيدند در كوچه و گذر روانه شده بودند تا اين‌كه خود را به امام عليه السّلام رساندند . راوى گويد : در اين هنگام آن جوان پشيمان شد و گفت : اى امير مؤمنان ، از من درگذر ، خداى از تو درگذرد . به خدا سوگند ، زمين هموار خواهم بود كه بر من گام نهى . پس امام عليه السّلام به آن زن فرمود تا به سراى خويش رود . خود نيز روانهء بازگشت شد ، در حالىكه مىفرمود : « در بسيارى از رازگويىهاى آنان خيرى نيست ، مگر كسى كه به صدقه يا