تاختند ، گروهى مردند و گروهى زنده ماندند . نه به زنده ماندن مژدهشان بود و نه از نيستى باك داشتند . آنان برادران مناند كه رفتهاند و اينك سزامند است كه تشنهء ديدارشان باشيم .
پس از اين سخنان على عليه السّلام را ديديم كه اشك از ديدگان فرومىريزد و مىگويد : « انا لله و انا اليه راجعون » ، ما باز مىگرديم به سوى زندگانىاى چون شكم مار . اما كى ؟ اين مردم را كى گفتن معنايى نيست ، كى گفتنى نيست ! « 1 »
ابن دأب گويد : اين تنها آن مقدار از سخن او است كه راويان واژه به ذهن سپردهاند و البته آنچه از سخن او افتاده بيشتر و طولانىتر است و از آن چيزى نتوان در فهم آورد .
حكمت و نابگويى : او به زيركى چنان واژههايى را اختيار مىكرد كه در رساندن اندرز رساترين بود . از آن جمله حكمتها كه از او به ذهنها سپرده شده ، اين است كه در وصف مردى فرمود : بازمىدارد و خود دست نمىشويد ، مردم را به آنچه خود انجام نمىدهد فرامىخواند ، در آنچه هست فزونى مىطلبد و آنچه به او داده شده است تباه مىسازد .
درستكاران را دوست دارد ، ولى كردار آنان انجام نمىدهد ، بدكاران را دشمن مىدارد ، ولى خود از آنان است . به آن دنيا كه رفتنى است مىشتابد و آن آخرت را كه ماندنى است وامىنهد ، از بيم گناهان خويش مرگ را خوش ندارد ، اما در زندگى گناهان را ترك نمىگويد .
ابن دأب گويد : آيا مردم در آن ويژگىها كه بر آن خلقت شدهاند به گفتهء ديگران گرويدهاند ؟
نياز مردم به او و بىنيازى او از مردم : او هيچگاه مسألهاى كور و پيچيده بر مردم وارد نياورد ، حتى آنجا كه جايش بود ، همانند اينكه يهوديان نزد او مىآمدند و به هدف خردهگيرى پرسشهايى را با او در ميان مىنهادند . اما او به آنچه در تورات بود و آنچه نزد ايشان وجود داشت پاسخ مىگفت ؛ چه بسيار يهوديانى كه اسلام آوردند و او علت اسلام آوردنشان بود .
بىنيازى او از مردم نيز آن است كه هيچگاه او را نديدند كه بر آستانهء كسى ديگر بايستد تا حتى يك كلمه از او بپرسد يا يك واژه از دانش او بهره جويد .
هامش
( 1 ) . خطبه به طور كامل و يا بخشهايى از آن در منابع روايت شده است . از آن جمله بنگريد به : نهج البلاغه ، خ 71 و 121 ؛ شرح نهج البلاغه ، ج 7 ، ص 291 ؛ الارشاد ، ج 1 ، ص 27 ؛ الاحتجاج ، ج 1 ، ص 255 ؛ نهج السعاده ، ج 2 ، ص 568 ؛ جواهر المطالب ، ج 1 ، ص 321 ؛ بحار الانوار ، ج 33 ، ص 362 ، ج 40 ، ص 112 ، ج 66 ، ص 308 ؛ مستدرك سفينة البحار ، ج 3 ، ص 112 - م .