تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإختصاص ( اختصاص ) ( فارسى ) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠
گفت : من خوش ندارم بر فرش تو گام نهم . گفت : آن را به وزيرم ده . گفت : وزير خيانت كرده و امير ستم رانده است . گفت : پس آن را به غلامم ده . گفت : به غلامى كه صاحبش او را از آنچه حلال نبوده خريده و در آنچه طاعت خدا نيست به كار گمارده است ؟ گفت : پس چه بايد كرد اى مرد عرب ؟ گفت : مؤمنى چون من براى منافقى چون تو چاره نمىانديشد . خود زبونانه برخيز و نامه را بگير . پس معاويه به زبونى از جاى برخاست و طرماح نامه را به دست وى داد . او نامه را گشود ، خواند و سپس گفت : اى مرد عرب ، در چه حالى على را ترك گفتى ؟ گفت : درحالى او را ترك گفتم كه پايدار ، سزاوار ، خويشتندار ، بزرگوار ، دلير و سخاوتمند بود و هيچ سپاهى را ديدار نكرد ، مگر اين‌كه آن را شكست و با هيچ هماوردى روياروى نشد مگر اين‌كه او را خوار ساخت و آهنگ هيچ قصرى نكرد مگر اين‌كه آن را ويران كرد . پرسيد : پس حسن و حسين را چگونه ترك گفتى ؟ گفت : آنان را درحالى ترك گفتم كه تندرست ، سخنور ، گشاده‌دست ، دلير ، سخاوتمند ، جوان ، بانشاط و به سامان آورندهء دنيا و آخرت بودند . پرسيد : ياران على عليه السّلام را چگونه ترك گفتى ؟ گفت : آنان را درحالى ترك گفتم كه ستارگانى را مىمانستند و على در ميانشان چون بدر بود ؛ اگر آنان را به كارى امر مىفرمود بدان مىشتافتند و اگر از كارى باز مىداشت از آن دست مىشستند . پس معاويه گفت : اى مرد عرب ، گمان نمىبرم بر آستان على مردى آگاه‌تر از تو باشد . گفت : واى بر تو ، از خداى خويش آمرزش بخواه و به كفارهء آنچه گفتى يك سال روزه بدار . چگونه داورى مىكنى ، در حالى كه اگر آن سخنوران اديب چيره‌دست را مىديدى و به درياى دانش آنان درمىآمدى غرق مىشدى ، اى تيره‌بخت . معاويه گفت : واى بر مادرت !