تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإختصاص ( اختصاص ) ( فارسى ) — صفحة 179

مساهمون:

ص١٧٩
گفت : به خدا سوگند ، نه در رايزنى با شما بركتى است و نه چون من رايزن چون شمايى شود . گفتند : اى مرد عرب ، ما دربارهء تو به يزيد مىنويسيم - و در آن روزگار يزيد وليعهد بود . پس به يزيد نوشتند : بارى ، اى يزيد ، از نزد على بن ابى طالب مردى عرب به ميانمان آمده است كه زبانور است ، مىگويد و ملال نمىآفريند و پر مىگويد و خسته نمىكند . و السّلام . يزيد چون نامه را خواند فرمود تا صحنه‌اى شكوه‌آفرين بيارايند و بر دو سوى ورودى ، دو رسته از سپاهيان بايستند و نيزه‌هاى آهنين در دست گيرند . طرماح چون در ميان آنان قرار گرفت گفت : اينان كىاند ؟ گويى گماشتگان نگاهبان دوزخند كه در تنگ‌ترين گذر بر آستانهء آن سراى ترس صف آراسته‌اند . گفتند : خاموش ! اينان براى يزيد آماده شده‌اند . ديرى نپاييد كه يزيد بيرون آمد . چون طرماح را ديد گفت : سلام بر تو اى مرد عرب . طرماح گفت : خداوند خود سلام و مؤمن مهيمن بر فرزند امير مؤمنان است . گفت : امير مؤمنان « 1 » تو را سلام مىرساند . طرماح گفت : سلام امير مؤمنان را خود از كوفه به همراه آورده‌ام . گفت : او اجازه مىدهد حاجت‌هاى خويش را عرضه كنى . طرماح گفت : نخستين حاجتم آن است كه جان از تنش جدا شود و از آن‌جا كه هست برخيزد و آن‌كه از او سزامندتر و شايسته‌تر به آن جايگاه است ، آن‌جا نشيند . گفت : اى مرد عرب ، اينك به حضور وى مىرويم . آن‌جا براى تو چاره‌اى نتوان كرد . گفت : به همين هدف آمده‌ام . پس يزيد براى او از پدر خويش اجازه بار يافتن ستاند . چون طرماح بر معاويه درآمد و به او و تختى كه بر آن بود نگريست گفت : و سلام بر تو اى پادشاه . معاويه گفت : چه چيز تو را از اين بازداشته است كه بگويى : اى امير مؤمنان ؟ گفت : ما خود مؤمنانيم ؛ چه كسى تو را بر ما امير كرده است ؟ معاويه گفت : نامه‌ات را بده .
هامش
( 1 ) . مقصود وى از امير مؤمنان معاويه بود - م .