گفت : به خدا سوگند ، نه در رايزنى با شما بركتى است و نه چون من رايزن چون شمايى شود .
گفتند : اى مرد عرب ، ما دربارهء تو به يزيد مىنويسيم - و در آن روزگار يزيد وليعهد بود .
پس به يزيد نوشتند : بارى ، اى يزيد ، از نزد على بن ابى طالب مردى عرب به ميانمان آمده است كه زبانور است ، مىگويد و ملال نمىآفريند و پر مىگويد و خسته نمىكند . و السّلام .
يزيد چون نامه را خواند فرمود تا صحنهاى شكوهآفرين بيارايند و بر دو سوى ورودى ، دو رسته از سپاهيان بايستند و نيزههاى آهنين در دست گيرند .
طرماح چون در ميان آنان قرار گرفت گفت : اينان كىاند ؟ گويى گماشتگان نگاهبان دوزخند كه در تنگترين گذر بر آستانهء آن سراى ترس صف آراستهاند .
گفتند : خاموش ! اينان براى يزيد آماده شدهاند .
ديرى نپاييد كه يزيد بيرون آمد . چون طرماح را ديد گفت : سلام بر تو اى مرد عرب .
طرماح گفت : خداوند خود سلام و مؤمن مهيمن بر فرزند امير مؤمنان است .
گفت : امير مؤمنان « 1 » تو را سلام مىرساند .
طرماح گفت : سلام امير مؤمنان را خود از كوفه به همراه آوردهام .
گفت : او اجازه مىدهد حاجتهاى خويش را عرضه كنى .
طرماح گفت : نخستين حاجتم آن است كه جان از تنش جدا شود و از آنجا كه هست برخيزد و آنكه از او سزامندتر و شايستهتر به آن جايگاه است ، آنجا نشيند .
گفت : اى مرد عرب ، اينك به حضور وى مىرويم . آنجا براى تو چارهاى نتوان كرد .
گفت : به همين هدف آمدهام .
پس يزيد براى او از پدر خويش اجازه بار يافتن ستاند .
چون طرماح بر معاويه درآمد و به او و تختى كه بر آن بود نگريست گفت : و سلام بر تو اى پادشاه .
معاويه گفت : چه چيز تو را از اين بازداشته است كه بگويى : اى امير مؤمنان ؟
گفت : ما خود مؤمنانيم ؛ چه كسى تو را بر ما امير كرده است ؟
معاويه گفت : نامهات را بده .
هامش
( 1 ) . مقصود وى از امير مؤمنان معاويه بود - م .