بسم اللّه الرحمن الرحيم . بارى ، اى معاويه ، سخت دروغ گفتهاى . من على پسر ابو طالبم ، من پدر حسن و حسينم ، كسى كه جد ، عمو ، دايى و پدرت را كشته است . من همانم كه در پيكار بدر ، در فتح مكه و در نبرد احد خاندان تو را بر باد دادم . اينك همان شمشير در كف من است و بازويم به قدرت آن دليرىاى كه در دل دارم آن را مىچرخاند ، آنسان كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله خود اين شمشير را در كف وصى خويش نهاد . نه خدايى ديگر جايگزين خداى واحد كردهام ، نه پيامبرى ديگر جايگزين محمد و نه شمشيرى ديگر جايگزين آن شمشير - و درود خداوند بر هركه از راه درست پيروى كند .
سپس نامه را پيچيد ، طرماح بن عدى طائى « 1 » را كه مردى سخنور و چيرهدست بود فراخواند و به او فرمود : اين نامه را بگير . نزد معاويه ببر و پاسخ آن را باز آور .
طرماح نامه را گرفت . عمامهاى خواست و آن را برفراز كلاه بر سر نهاد . آنگاه بر شترى جوان ، قوى اندام و بلند قامت نشست و روانهء سفر شد تا به شهر دمشق رسيد . آنجا از فرماندهان سپاه معاويه پرسيد . گفتند : كدام يك را مىخواهى ؟ گفت : آن سنگ سخت ، آن پيل تن ، آن قوى پيكر ، آن مردافكن ، آن سردمدار و آن آذرخش را ! ابو المنايا ، ابو الحتوف ، ابو الاعور سلمى ، عمرو بن عاص ، شمر بن ذى الجوشن و هدى بن [ محمد بن ] اشعث كندى را .
گفتند : آنان بر در كاخ سبز گرد مىآيند .
طرماح بار سفر گشود ، زانوى شتر بست و چون گرد آمدند به سويشان بر مركب نشست .
وقتى او را ديدند برخاستند ، به سراغش آمدند و او را ريشخند كردند .
يكى از آنها گفت : اى مرد عرب ، تو را خبرى از آسمان است ؟
گفت : آرى ، جبرئيل در آسمان است ، فرشتهء مرگ در هوا است و على عليه السّلام در قضا است .
گفتند : اى عرب از كجا آمدهاى ؟
گفت : از نزد آن پرهيزگار پاك به نزد آن منافق فرومايه .
گفتند : اى مرد عرب ، پياده نمىشوى تا با تو رايزنى كنيم ؟
هامش
( 1 ) . طرماح - به كسرهء حرف طا و تشديد ميم - برادر حجر بن عدى و از ياران بزرگ امير مؤمنان عليه السّلام بود . شيخ گاه او را در شمار ياران على عليه السّلام ياد كرده و از اين سخن به ميان آورده كه او فرستادهء آن حضرت به نزد معاويه بود و گاه نيز از او در شمار ياران حسين بن على عليه السّلام ياد كرده است - ح .