تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإختصاص ( اختصاص ) ( فارسى ) — صفحة 94

مساهمون:

ص٩٤

[ ميثم تمار ]

* . . . « 1 » پس گريستم . از من پرسيد : از اين سخن گريستى يا از آن كرده كه خواهد شد ؟ گفتم :
هامش
( 1 ) . به گزارش محقق متن عربى در نسخه‌هاى مورد تحقيق و نيز در بحار الانوار اين بخش از روايت افتادگى دارد و سفيد است . اما در روايت كشى به نقل از امام رضا عليه السّلام ، از پدرش ، از پدرانش صدر اين حديث نيز آمده است . در آن‌جا چنين مىخوانيم : ميثم تمار به سراى امير مؤمنان عليه السّلام رفت . به او گفتند : او خفته است . پس با صداى بلند فرياد برداشت : اى خفته ، بيدار شو كه - به خداوند سوگند - ريشت از سرت خضاب خواهد شد . امير مؤمنان از خواب برخاست و فرمود : ميثم تمار را به درون آوريد . ميثم چون به درون آمد گفت : اى خفته ، به خداوند سوگند ، ريشت از سرت خضاب خواهد شد . على عليه السّلام فرمود : راست گفتى . اما تو هم - به خداوند سوگند - دستانت ، پاهايت و زبانت بريده خواهد شد و درختى را هم كه در كناسه است به چهار قسمت خواهند كرد ، تو را بر يك چارك آن بر دار خواهند كرد ، حجر بن عدى را به يك چارك ، محمد بن اكثم را بر يك چارك و خالد بن مسعود را هم بر يك چارك . ميثم گويد : در دل ترديد كردم و گفتم : على عليه السّلام ما را از غيب مىآگاهاند ؛ پس به او گفتم : اى امير مؤمنان ، آيا واقعا چنين خواهد شد ؟ فرمود : به خداى كعبه آرى ، پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله چنين به من سپرده است . ميثم گويد : پس گفتم : اى امير مؤمنان ، چرا با من چنين كنند ؟ فرمود : آن سركش روسپىزاده ، پسر آن كنيز بدكار عبيد اللّه بن زياد تو را خواهد گرفت . ميثم گويد : على عليه السّلام روانهء صحرا مىشد و من نيز او را همراهى مىكردم . در راه بر درختان خرما مىگذشت و مىفرمود : اى ميثم ، تو را با اين درختان داستانى خواهد بود . او گويد : چون عبيد اللّه بن زياد زمامدار كوفه شد و بدان شهر درآمد ، پرچم خود را بر درخت خرمايى كه در كناسه بود آويخت . پرچم پاره شد و او اين را نشان بدشگونى دانست و فرمود آن را ببرند . پس يكى از نجاران آن را خريد و به چهار پاره كرد . ميثم گويد : من به پسرم صالح گفتم : ميخى آهنين بخر و نام من و نام پدرم را بر آن حك كن و آن را در يكى از آن چوب‌ها بكوب . گويد : چون پس از آن چند روز گذشت كسانى از بازاريان آمدند و گفتند : اى ميثم ، برخيز و با ما نزد امير بيا تا به او از محتسب بازار شكايت بريم و از او بخواهيم وى را بردارد و يكى ديگر جز او بر ما بگمارد . گويد : من سخنگوى آن طايفه بودم . امير براى سخنانم سكوت گزيد و سخنورىام خوشايندش افتاد . در اين هنگام عمرو بن حريث گفت : خداوند امير را پايدار دارد ، اين سخنگو را مىشناسى ؟ گفت : كيست ؟ گفت : ميثم تمار دروغگو ، وابستهء آن دروغگوى ديگر على بن ابى طالب . ميثم گويد : پس عبيد اللّه درست نشست و از من پرسيد : چه مىگويى ؟ گفتم : خداوند امير را پايدار دارد ، دروغ مىگويد . من مردى راستگو و وابستهء آن راستگوى ديگرم ، على بن ابى طالب امير راستين ايمان آوردگان . عبيد اللّه به من گفت : يا از على بيزارى مىجويى و عيب او مىگويى و به ولايت عثمان گردن مىنهى و نكويىهاى او مىگويى يا دست و پايت را مىبرم و تو را بر دار مىكنم . من گريستم . گفت : از سخن گريستى ، نه از آن‌كه خواهد شد . گفتم : به خداوند سوگند ، نه از آن سخن مىگريم و نه -