شب كجا مىخوابد . ولى هنگامىكه باد از [ جانب ] شمال غربى مىوزد ، پرها و كركهاى اردكها و غازهايى را كه بهوسيلهء قرقىاش گرفته است ، [ به اينجا ] مىآورد ، و مانند برف در طوفان پخش مىكند . او بايد در آن سمت باشد . حال وقت آمدنش است ، كمى صبر كن » .
32 - لحظهاى بعد ، مردى كه از [ كنار ] رود تنگگاليك بالا مىآمد ، نمايان شد [ و ] پيش آمد . هنگامىكه پديدار گشت ، خود بودونچر بود . بوقوقتقى ، برادر ارشدش كه او را ديده و شناخته بود ، گرفتش و برد و [ هر دو ] در طول رود انون ، راه بازگشت را پيش گرفتند .
33 - بودونچر ، كه در پشت سر بوقوقتقى ، برادر ارشدش ، گام برمىداشت و پيش مىرفت ، گفت : « برادر بزرگ ، برادر بزرگ ، چه نيكوست آنگاه كه يك بدن سرى دارد ، و يك پيراهن يقهاى » . بوقوقتقى برادر ارشد وى ، ندانست در مقابل اين سخن چه كند .
34 - چون او همان گفته را تكرار كرد ، و برادر ارشدش ندانست چه كند و جوابى نداد ، بودونچر كه پيش مىرفت ، همان كلمات را گفت . برادر ارشدش گفت : « منظور از آنچه كه مىگويى و تكرار مىكنى چيست ؟ » .
35 - پس بودونچر گفت : « اين افرادى كه الان [ ديدى ] و در كنار رود تنگگاليك مىباشند ، خرد و كلان ، بد و خوب ، همه يكساناند . بدون سر و بدون چارق . اينان افراد سادهاى هستند . بر آنان حمله بريم » .
36 - برادر ارشدش دراينباره گفت : « باشد ، اگر چنين است ، [ ابتدا ] برويم خانه ، برادر بزرگتر و كوچكتر ، با يكديگر مشورت كنيم . [ سپس ] بر آنان حمله بريم » .
37 - هنگامىكه به خانه رسيدند ، برادر ارشد و برادر اصغر ، با يكديگر صحبت داشتند . [ سپس ] سوار بر اسب شدند . بودونچر خود بهمنزلهء ديدهبان و پيشتاز حمله كرد .
38 - بودونچر كه بهمنزلهء ديدهبان و پيشتاز حمله برده بود ، بر زنى دست يافت كه چند ماهه آبستن بود . از او پرسيد : « كه هستى ؟ » . زن گفت : « من يك ادانگقاى اوريانگقاجين « 1 » از جارچيئوتها « 2 » هستم » « 3 » .
هامش
( 1 ) -Adangqai - Uriangqajin( 2 ) -Jarci'ut( 3 ) - مقصود از قبيلهء ادانگقاى ، اوريانگقاجين و از ايل ، جارچيئوت است .