15 - چون دوبون مارگان از او پرسيد كه كيست ، آن مرد گفت : « من نااليق بايااوداى « 1 » هستم و از راه رفتن عاجز شدهام . از گوشت اين حيوان به من بده و من اين فرزندم را به تو مىدهم .
16 - با شنيدن اين حرف ، دوبون مارگان يك ران گوزن سه ساله را بريد و به او داد و پسرش را براى خدمت در منزل [ همراه ] برد .
17 - در اين موقع دوبون مارگان از بين رفت . چون دوبون مارگان از بين رفت ، آلان قوا [ كه بىشوهر مانده بود ] ، بدون داشتن شوهر ، سه فرزند بهدنيا آورد كه به اسامى بوقوقتقى « 2 » ، بوقاتوسالجى « 3 » و بودونچر مونگقاق « 4 » ناميده شدند .
18 - دو پسرى كه قبل از [ مرگ ] دوبون مارگان بهدنيا آمده بودند : بالگونوتاى و بوگونوتاى ، در خفاى مادرشان با خود گفتند : « مادرمان كه برادران ارشد يا اصغر ندارد ، و پسرعمويى هم ندارد ، و با آنكه بدون شوهر است ، اين سه فرزند را بهدنيا آورده . تنها مردى كه در خانه هست ، مااليق بايااوداى مىباشد . آيا اين سه ، پسر او نيستند ؟ » .
مادرشان آلان قوا ، فهميد كه آنان در خفاى وى با خود چنين گفتند .
19 - يك روز بهارى ، كه مشغول پختن گوسفند خشك شده بود ، پنج پسر خود ، بالگونوتاى ، بوگونوتاى ، بوقوقتقى ، بوقاتوسالجى و بودونچر مونگقاق را به صف نشانيد ، و به هريك از آنان يك تير چوبى كمان داد و گفت كه آن را بشكنند . هريك تير چوبى خود را گرفت و شكست و [ به گوشهاى ] انداخت . سپس پنج تير چوبى كمان را باهم گرفت و به آنان داد و گفت : « آنها را بشكنيد » . هريك ، يكى پس از ديگرى ، آن پنج تير چوبى را گرفتند . ولى هريك ، يكى پس از ديگرى ، موفق به شكستن آن نشدند .
20 - آنگاه آلان قوا ، مادرشان [ چنين ] گفت : « شما ، دو فرزند من بالگونوتاى و بوگونوتاى ، نسبت به من ظنين شدهايد و با يكديگر گفتيد : « او اين سه پسر را بهدنيا آورده . اينان پسران كهاند و چطور ؟ » . شما ظن برديد و صحيح هم بود .
21 - « هرشب مردى زرد نورانى « 5 » از روزن بالاى خرگاه [ يا ] از [ درز ] روشن پنجرهء
هامش
( 1 ) -Na'aliq - Baya'udai( 2 ) -Buqu - Qataqi( 3 ) -Buqatu - Salji( 4 ) -Bodoncar - mungqaq( 5 ) - رشيد الدين در جامع التواريخ چنين ترجمه كرده است : « شخصى اشقرانى اشهل » ( م ) .