[ در ] وارد مىشد [ و ] بر شكم من دست مىماليد ، و پرتو نورانيش در شكم من فرو مىرفت . چون خارج مىشد ، مانند سگ زردى « 1 » در اشعهء آفتاب [ يا ] ماه مىخزيد و خارج مىشد . چه ثمر كه با گفته جواب شما را بدهم ؟ براى كسى كه درك كند ، اين علامت مسلم است كه [ اين سه پسر ] مىبايستى فرزندان آسمان باشند . چگونه شما آنان را با « مردان سرسياه « 2 » » مقايسه مىكنيد ؟ ايشان سلاطين همهء خلايق خواهند شد ، و آنگاه مردم عادى « 3 » به خوبى درخواهند يافت . »
22 - سپس باز آلانقوا سخنان پندآميز زير را به پنج پسرش گفت : « شما پنج پسر من ، از يك شكم بهدنيا آمدهايد . مانند پنج تيركمان لحظهء پيش ، اگر هريك تنها باشيد ، همهكس بهآسانى خواهد توانست شما را مانند اين تيرهاى چوبى خرد كند . اگر باهم باشيد و موافق يكديگر ، چون اين تيرهاى چوبى متصل ، چه كسى بهآسانى خواهد توانست شما را [ از بين ببرد ] ؟ » . پس آنگاه آلانقوا ، مادر ايشان رخت از جهان بربست .
23 - هنگامى كه مادر ايشان آلانقوا ، رخت از جهان بربست ، برادران بزرگتر و برادران كوچكتر « 4 » ، همهء پنج [ فرزند ] گله و رمه ، و خانومان را بين خود تقسيم كردند .
بالگونوتاى ، بوگونوتاى ، بوقوقتقى و بوقاتوسالجى ، هريك از چهار تن ، براى خود سهمى برداشتند ، ولى به بودونچر ، كه او را احمق و ابله خواندند ، و جزء افراد خانواده محسوبش نداشتند ، سهمى ندادند .
24 - بودونچر ، كه جزء افراد خانواده محسوب نگشته بود ، گفت : « ماندن در اينجا چه فايده دارد ؟ » . سوار بر اوروق شينگقوله « 5 » كه پشتش زخمى و دمش گر بود ، شد و گفت : « اگر او بميرد ، من هم خواهم مرد . اگر او بماند ، من هم خواهم ماند » ، و در طول رود انون بهراه افتاد . قدرى كه پيش رفت ، به بالجون آرال « 6 » رسيد . در آنجا با علف كلبهاى
هامش
( 1 ) - زرد به معنى انديشهء طلايى است و كنايه از تصاوير طلايى ربانى بودايى .
( 2 ) - در بين طبقات اجتماعى مغول سرسياهان ، منظور توده و عامهء مردم بودهاند ، كه اصطلاحا قراچوQaracuناميده مىشدند ( م ) .
( 3 ) - منظور همان قراچوها هستند ( م ) .
( 4 ) - برادران بزرگتر و برادران كوچكتر ، در جامع التواريخ همهجا با اصطلاح « آقاواينى » ذكر شده است ( م ) .
( 5 ) -Oroq - Singqula، نام اسب بودونچر . مغولها اسبان خود را نامگذارى مىكردند ( م ) .
( 6 ) -Baljun - aral