مىسازند و بدين وسيله به كمالات ثانوى خود دست مىيابند ، به خاطر منافاتى است كه از فعل عايدش مىگردد ، اما در مجرد تام و از جمله واجب تعالى ، كه ذاتاً همهء كمالات ممكن الحصول برايش حاصل است ، حبّ به فعل ، به تبع حبّ به ذات است و - چنان كه در فصل يازده از مرحلهء هشتم گذشت - غايت مجرد تام ذات خودش است و منافع موجودات مادون براى او مقصود بالتبع مىباشد . ]
[ 2 ]
اثبات عنايت واجب تعالى به خلق با برهان لمّى « 1 »
ذات واجب تعالى غنى و واجد همهء كمالات وجودى است و از اين رو ، با فعل خود استمكال نمىيابد . همهء موجودات فعل واجب تعالى است و غايت او در به وجود آوردن موجودات ، همان ذاتش است . اما از آن جا كه او در مرتبهء ذات ، به هر شىء ممكنى كه « در او جاى دارد » « 2 » عالم است و علم او كه عين ذاتش است ، علّتِ ديگر موجودات مىباشد ، لذا فعل او همان گونه كه معلوم او است ، تحقق مىيابد ، بىآن كه هيچ ويژگىاى از آن مورد اهمال قرار گرفته باشد و اين در حالى است كه علم الهى همه چيز را در بر مىگيرد . بنابر اين ، واجب تعالى عنايت به خلق خود دارد .
هامش
( 1 ) . دو برهانى كه در اين جا نقل مىشود ، هم چنان كه عنايت واجب تعالى را اثبات مىكند ، اتقان و احكام آفرينش الهى را نيز تبيين مىكند ، چه اتقان صنع و احسن بودن نظام هستى ، لازمهء لاينفك عنايت واجب تعالى به خلق است
( 2 ) . دربارهء جمله « يستقر فيه » سه احتمال وجود دارد :
الف - اين كه ضمير « فيه » به واجب تعالى برگردد و مقصود آن باشد كه همهء وجودهاى امكانى ، چون رابط و فى غيرهاند ، در وجود واجب تعالى بوده و محاط به او مىباشند .
ب - اين كه ضمير « فيه » به « وجود » برگردد ؛ يعنى واجب تعالى به هر موجود ممكنى كه در دار هستى تحقق دارد ، آگاه است .
ج - اين كه جملهء « يستقر فيه » صفت براى « علم » باشد ، نه براى « شىء » و ضمير « فيه » به واجب تعالى برگردد ، كه در اين صورت ، مقصود آن است كه علم واجب تعالى به ممكنات در ذاتش مستقر است و عين ميزان قوّت اين احتمالات نزد نگارنده به ترتيب ذكر آنهاست