جهات امكانىِ واقعى ندارند . بنابراين ، قضاى ربّانى كه همان صورت علم خداوند است ، قديم بالذات و باقى به بقاى الهى است . » « 1 »
[ 6 ] البته عبارت « صورتهاى علمىِ لازمهء ذات واجب » كه در كلام صدرالمتألهين آمده است ، بايد بر همان علم ذاتى واجب ، كه جداى از او نيست ، حمل گردد ؛ و گرنه اگر اين صورتها لازمهء ذات و بيرون از آن باشند ، لاجرم جزء عالم خواهند بود و ديگر نمىتوان آنها را - چنان كه او تصريح كرده است - قديم بالذات به شمار آورد .
افزون بر آن كه : اين صورتها اگر علم حضورى باشند ، به نظريهء افلاطون در باب علم واجب باز مىگردد ، كه صدرالمتألهين آن را نمىپسندد و اگر علم حصولى باشند ، بر نظريهء مشائيان [ در باب علم واجب ] منطبق خواهد شد ، كه صدر المتألهين آن را نيز ناخشنود مىدارد .
اشكال وارد بر اين دو نظريه [ / نظريهء منسوب به مشهور و نظريهء صدرالمتألهين ] آن است كه صدق مفهوم قضا [ كه همان ايجاب و قطعى ساختن است ] بر يكى از دو مرتبهء علم ( علم ذاتى و علم فعلى ) ، منافاتى با صدق آن بر مرتبهء ديگر علم ندارد .
بنابراين ، صحيح آن است كه بگوييم : قضا بر دو قسم است : قضاى ذاتى و قضاى فعلى - چنان كه بيانش گذشت .
[ 7 ]
قدر
« قدر » اندازه يا حدّى است كه شىء در صفات و آثارش به خود مىگيرد و « تقدير » عبارت است از مشخص ساختن صفات و آثارِ ملحق به شىء در علم - علمى كه الگوى عمل واقع مىشود - متناسب با آن چه اسباب و ابزار موجود گنجايش دارد ؛ مانند خياط كه ابتدا لباسى را كه مىخواهد بدوزد ، بر روى پارچهاى كه در دست دارد
هامش
( 1 ) . اسفار ، ج 6 ، ص 292