مال را از چنگ عمرو بيرون آورده و به زيد مىسپارند و آثار ملكيت زيد را بر آن مترتب مىكنند . « 1 » ]
[ 4 ] حال اگر اين معنا [ يعنى ايجاب خارجىِ اعتبارى ] را تحليل كرده و آن را به صورت ايجاب حقيقى در نظر بگيريم [ ؛ يعنى خصوصيت اعتبارى بودن آن را حذف كنيم ، ] بر وجوبى كه موجودات امكانى ، از جهت انتسابشان به علل تامه ، بدان متصفاند ، منطبق مىگردد ، زيرا شىء تا واجب نگردد ، موجود نمىشود . و اين وجوب غيرى ، از جهت انتسابش به علت تامه ، ايجاب است . همهء اشياى واقع در سلسلهء موجودات امكانى ، وجوب و ضرورت دارند و اين وجوب را از علت تامهء خود دريافت كردهاند و سلسلهء اين علتها ، سرانجام به واجب بالذات منتهى مىگردد . پس واجب بالذات علت وجوب دهنده به ساير علتها و معلولهاى آنها مىباشد .
و چون همان وجود عينى موجودات ممكن ، با نظام احسن خود ، علم فعلىِ واجب تعالى است ، ايجابى كه در آن موجودات است ، قضاى واجب تعالى نسبت به آنها به شمار مىرود . « 2 » و در مرتبهء بالاتر از آن ، علم ذاتى واجب تعالى است ، كه با آن
هامش
( 1 ) . استاد مطهرى دربارهء مفهوم واژهء « قضا » در پاورقىهاى اصول فلسفه ج 5 ، ص 162 مىگويد : « كلمهء قضا به حسب اصل لغت ، همانطور كه راغب در مفردات القرآن مىگويد ، به معناى فيصله دادن است ، خواه فعلى باشد و خواه قولى ، خواه به خداوند نسبت داده شود و يا به غير خداوند . كلمه قضا در مورد « حكم » زياد استعمال مىشود . ظاهراً اين بدان جهت است كه حكم ، پايان دهنده و قطعى كنندهء يك جريان است . كلمهء قضا مرادف با حكم نيست ، زيرا در مواردى به كار مىرود كه استعمال كلمه « حكم » در آن موارد به هيچ وجه صحيح نيست ؛ مثل « فقضاهنّ سبع سموات » و يا « فاذا قضيتم مناسككم » و يا « قضى الامر » . در همهء اين موارد مفهوم فيصله دادن و پايان بخشيدن و قطعى كردن را مىدهد ، ولى صحيح نيست در اين موارد به جاى كلمه « قضا » كلمه « حكم » به كار برده شود . »
( 2 ) . البته بايد توجه داشت كه اين مطلب تنها در مورد موجودات مجرد صادق است ، زيرا به عقيدهء مؤلف ، وجودعينى ماديات ، بدون واسطهء صورتهاى عقلى آنها ، متعلق علم واجب واقع نمىشود . از اين جا دانسته مىشود كه قضاى فعلى واجب تعالى نزد مؤلف قدس سره همان موجودات مجرد ، اعم از مجرد عقلى و مجرد مثالى است .
امّا به نظر مىرسد براى تصوير قضاى فعلى واجب تعالى نيازى به آن نيست كه وجودات امكانى را مصداق علم واجب تعالى بدانيم ، زيرا قضا به معناى « ايجاب » است و اساساً علم در مفهوم آن مدخليتى ندارد . براى تصوير قضاى فعلى واجب تعالى همين اندازه كافى است كه بگوييم : همهء موجودات امكانى ، واجب به وجوب غيرى هستند و اين وجوب غيرى را واجب بالذات به آنها عطا كرده است . به ديگر سخن : موجودات امكانى ، از آن جهت كه وجوب و ضرورت خود را از واجب بالذات دريافت كردهاند ، قضاى الهى مىباشند . چنان كه استاد مطهرى مىگويد : « بنابراين ، معناى قضاى الهى دربارهء حوادث اين جهان اين است كه اين حوادث از ناحيهء ذات حق قطعيت و حتميت يافتهاند . » ( پاورقى اصول فلسفه ، ج 5 ، ص 163 )